مرکز مطالعات شيعه
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Tuesday 18 December 2018 - الثلاثاء 11 ربيع الثاني 1440 - سه شنبه 27 9 1397
 
 
مجموعه کتب
 
 
 
 
 
 
كتابخانه بزرگان دین
 

کتابهای حضرت امام خمینی ره

کتابهای شهید مطهری ره

کتابهای حجه السلام قرائتی

کتابهای آیت الله جوادی آملی 

کتابهای آیت الله مکارم شیرازی

 
 
 
 
 
فرقه هاي نوظهور
 
 
 
 
 
 
نمایش مطلب
 
  • ويژگيهاي آيت الله محمد كوهستاني(رحمت الله عليه)(3)  
  • 1392-06-30 17:11:54  
  • تعداد بازدید : 41   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  

  • ویژگیهای آیت الله محمد کوهستانی(رحمت الله علیه)(3)
    6. سیره خانوادگی
    اخلاق مرحوم آیت الله کوهستانی در خانواده بر اساس محبت و مهربانی بود.
    با اعضای خانواده حتی خدمتگزاران برخوردی توأم با ادب و احترام داشت، به فرزندان خود حرمت می نهاد و آنان را عزیز می داشت. در خانواده سخت گیر نبود.
    آقازاده درباره شیوه رفتاری والد خود می گوید:
    ایشان شیوه و رفتار عبادی و غیر عبادی خود را بر دیگران تحمیل نمی کرد به اعضای خانواده شخصیت می داد، با آنان مشورت می کرد و می خواست که برای او استخاره بگیرند؛ مثلاً گاه از عروس خود یا از میرزا حسین ( خدمتکار منزل ) می خواست برای ایشان استخاره کنند و بدین ترتیب آنان را گرامی می داشت.
    سختگیری در مسائل شرعی
    همان طوری که در مسائل مباح و حلال سخت گیری نمی کرد، اما اگر بی توجهی درباره مسائل شرعی و دینی در اعضای خانواده می دید تحمل نمی کرد و تذکر می داد و نصیحت می نمود، اگر مؤثر واقع نمی شد برای تنبیه مدتی به وی اعتنا نمی کرد.
    اهتمام به نماز خانواده
    هم چنین درباره نماز اهل خانه حساس بود تا نمازشان قضا نگردد و گاه اوقات شخصاً می آمد و اهل منزل را برای نماز صبح بیدار می نمود و اگر بیدار نمی شدند برای مرتبه دوم و سوم صدا می زد.
    دقت در حجاب فرزندان
    درباره حجاب فرزندان و نوادگان خود توجه ویژه ای داشت حتی در مورد نوع بستن روسری بانوان منزل اعمال نظر می کرد تا طوری آن را بر سر کنند که حدود الهی حفظ گردد.
    احترام به مادر
    آیت الله کوهستانی سفارش اسلام را در زندگی عملی اش به خوبی عمل نمود. وی نهایت احترام و ادب را درباره مادر مراعات می کرد و از هرگونه حرکتی که موجب آزرده شدن خاطر مادر می گشت پرهیز می نمود و مثل عبد در مقابل مولا از مادر اطاعت می کرد.
    هر شب پس از نماز مغرب و عشا نزد مادرش می رسید و از وی احوال پرسی و دل جویی می کرد همیشه او را « ننه جان» خطاب می نمود و ذره ای صدایش را در برابرش بلند نمی ساخت.
    ایشان می فرمود:
    « گاهی از اوقات که مادرم عصبانی می شد و از روی عصبانیت حرف تندی می زد، من به پاس احترام وی زود محیط منزل را ترک می کردم نکند که در مقابل ایشان موضع گیری کنم و احترامش را نگه ندارم. »
    هنگامی که مادر پیرش برای رفع حوایج خود نیاز به کمک داشت، یاریش می داد و در این باره نقل شده است که معظم له شبی مشغول غذا دادن به مادرش بود که مقداری از غذا روی لباس مادرش ریخت، لذا خیلی عصبانی و ناراحت شد و از روی ناراحتی سخنی گفت که سبب آزردگی خاطر ایشان گردید؛ ایشان بی درنگ برخاست و زود اتاق را ترک کرد و پس از لحظاتی بار دیگر خدمت مادر رسید و سلام کرد و با کمال خونسردی و آرامش گفت:
    « ننه جان می خواهی لباست را عوض کنم؟! »
    گویا اصلاً هیچ اتفاقی نیفتاده است.
    و نیز روزی آقا جان از مسجد باز می گشت وقتی نزدیک منزل رسید، والده محترم را دید که با یکی از همسایگان در داخل کوچه مشغول صحبت است.
    آقاجان با این که معمولاً از داخل کوچه عبور نمی کردند، ولی برای احترام و عرض سلام مسیر را تغییر داد و از داخل کوچه عبور کرد.
    مادرش چون مشغول صحبت بود و گویا نشنیده بود جواب سلامش را نداد، ایشان برگشت و دوباره سلام نمود.
    این بار مادر جواب سلامش را داد و آن گاه آقا به منزل رفت.
    تواضع در برابر مادر
    آقاجان آن قدر برای مادر عزیزش احترام قایل بود که راضی نمی شد مادر به گونه ای ایشان را خطاب کند که در خود احساس بزرگی و برتری نماید.
    روزی شخصی منزل معظم له آمد و خواست با ایشان ملاقات کند. در خانه را به صدا درآورد و گفت: آقا جان منزل تشریف دارند؟
    آقا مشغول استراحت بود و مادرشان پاسخ داد که آقا خوابیده است. هم زمان آقاجان از خواب برخاست و از اتاق بیرون آمد و به مادرش گفت:
    « ننه جان شما دیگر به من آقا نگو همان محمد صدا بزنی کافی است. »
    7. سیره اجتماعی
    او خدمت گزار مردم بود
    و ساعت خاصی برای ملاقات نداشت. هر کس در هر موقع از روز یا شب برای دیدارش و یا حاجتی مراجعه می کرد با آغوش باز و گشاده از وی پذیرایی می کرد؛
    چه بسا اتفاق می افتاد آقاجان مشغول استراحت بود و اشخاصی برای رفع حاجت یا استخاره مراجعه می کردند، ایشان احساس خستگی و ناراحتی نمی کرد و تا آن جا که امکان داشت در رفع نیازهایشان می کوشید.
    آن بزرگوار چنان مهربان و دل سوز بود که یک بار شخص نابینایی برای دیدار و زیارت خدمت آقا رسیده بود و در بازگشت چون نمی توانست به تنهایی به منزل خود بازگردد آقا به خدمتکارش فرمود تا کنار جاده که حدود یک کیلومتر از محل فاصله دارد او را راهنمایی کرده و سوار ماشین کند.
    هر کس که خدمت ایشان می رسید آقا افزون بر آگاه شدن از امور دینی زادگاه آن شخص، از اوضاع و احوال اقتصادی و فرهنگی آن منطقه اطلاع حاصل می کرد و از مشکلات و گرفتاری های آن جا آگاه می شد و چنین نبود که درباره مردم و مشکلات آنان بی تفاوت باشد.
    او خود را شریک غم و اندوه و ناملایمات مردم می دانست و به راستی قلب این مرد بزرگ و الهی کانون مهر و محبت درباره بندگان خدا بود.
    محبوب دلها
    از این رو مردم نیز دوستی عمیق و احساسات درونی خود را درباره وی مبذول می داشتند و در اظهار ارادت و محبت به ساحت مقدسش سر از پا نمی شناختند و با جان و دل او را « آقا جان» خطاب می کردند.
    این تعبیر ساده و پرمعنا حاکی از عمق دوستی و پیوند مردم با آن عالم وارسته بوده است به طوری که در منطقه مازندران ایشان به همین نام « آقا جان کوهستانی» مشهور شد.
    اخلاص
    مرحوم آقای کوهستانی از بندگان صالح و مخلصی بود که گوهر اخلاص در تمام اعمال و حرکاتش نورافشانی می کرد.
    در تمام حرکات و خدمات جز خدا را در نظر نمی گرفت و از ریا و تظاهر به شدت پرهیز می کرد، نه تنها در عبادات و مناجات های خود نیّت خالصی داشت، بلکه در معاشرت ها، مساعدت ها، موعظه ها، محبّت ها و تعلیم و تربیت تمام سعی اش آن بود که عقربه کارها و اعمال وی قطب اخلاص را نشان داده و اندک انحرافی نداشته باشد.
    او جز به رضایت حق نمی اندیشید و به طور کلی خود را فراموش کرده بود. هیچ گاه اجازه نمی داد شرایطی به وجود آید که از فضل و تقوا و زهد ایشان تمجید و تعریف شود، از این رو در مجلسی اگر سخن از تقدس و تقوا به میان می آمد و به نوعی ممکن بود تجلیل و ستایش از وی به عمل آید کلام را تغییر می داد تا زمینه مدح و ثنای او فراهم نشود.
    اخلاص در عبادت آشکار
    یکی از شاگردان نقل می کند:
    در سفر به یکی از روستاهای اطراف بهشهر مرحوم آیت الله کوهستانی را همراهی می کردم. شب را در آن جا سپری کردیم، نصف شب آقا جان مرا صدا زد و به من فرمود:
    « برای نماز شب به مسجد برویم »
    و در بین راه خطاب به من چنین گفت:
    « شاید ما اهل نماز شب نباشیم، ولی این جا به مستحب اهمیت می دهیم تا مردم درباره واجباتشان کوتاهی نکنند و به آن عمل کنند. »
    همسر مکرمه اش می گوید:
    برخی از شب ها مرحوم آقا در رختخواب هم مناجات می کرد و مشغول ذکر بود، هرگاه احساس می کرد یکی از اعضای خانواده بیدار است و متوجه تضرع او می شود ذکر را قطع می کرد.
    ثناپذیری، هرگز!
    هرگاه جمعیت زیادی برای زیارتش شرفیاب می شدند برخی در آن میان می خواستند آقا را مدح و ثنا گویند یا برای سلامتی وی صلوات بفرستند خوشش نمی آمد و می فرمود:
    « برای سلامتی آقا امام زمان علیه السلام صلوات بفرستید. »
    هرگاه مردم ازدحام می کردند و تجلیل فراوانی از ایشان به عمل می آمد، همان جمله حضرت امیر علیه السلام را زمزمه می نمود:
    « خدایا تو مرا از من و مردم بهتر می شناسی و من نیز خودم را از مردم بهتر می شناسم. »
    و مکرر می فرمود:
    « واغفرلی مما یظنون؛
    خدایا از آن چه که مردم درباره من گمان می برند مرا بیامرز. »
    وقتی مردم متفرق می شدند و معظم له به اندرون بازمی گشت با خود می گفت:
    « خدایا مگر محمد صغیر چه کرد؟! مگر چه کرد؟ »
    و بدین گونه نفس خود را متوجه می ساخت که تمامی این عزت و احترام ها از جانب اوست.
    « تعز من تشاء و تذل من تشاء ».
    همچنین یک بار که مردم به اشتیاق دیدارش به اندرونی آمده بودند و بر اثر ازدحام و شلوغی جمعیت نرده چوبی سکّو شکست. فردا که ایشان متوجه شکستگی نرده شد، پرسید:
    « نرده را چه کسی شکست؟ »
    گفتند: در اثر فشار جمعیت این طور شد.
    با کمال خون سردی و متواضعانه با خود گفت:
    « مردم چه می گویند؟ خیال می کنند ما آدمیم! »
    یکی دیگر از شاگردان می گوید:
    روزی در محضر ایشان بالای منبر از وی به بزرگی و عظمت یاد کردم و گمانم این بود که آقا از من تشکر خواهد کرد، وقتی از منبر پایین آمدم با کمال آرامش و اطمینان رو به من کرد و آهسته به من فرمود:
    « خودت را خراب نکن. »
    بی اعتنا به القاب
    یکی از شاگردان می گوید:
    روزی جمعی از شاگردان و ارادتمندان در حضور ایشان به فیض نشسته بودیم دعوتنامه ای برای ایشان رسید که پشت پاکت آن از وی به آیت الله کوهستانی تعبیر کرده بودند، آقا جان وقتی آن جمله را دیدند رو به یکی از شاگردان خود کردند و فرمودند:
    « ببین کار به جایی رسید که به مرحوم کلینی ( صاحب کتاب اصول کافی) با آن همه عظمت ثقه الاسلام می گویند و به من شیخ محمد « آیت الله» می گویند. »
    خضوع بیشتر در هنگام توجّه مردم
    مرحوم آقا جان در عید فطر برای زیارت یحیی بن زید علیه السلام به گنبد تشریف بردند، در بازگشت مردم بهشهر و برخی از روستاهای تابعه متوجه ایشان شده و با ترتیب دادن استقبال باشکوهی از چند کیلومتری بهشهر معظم له را در محاصره خویش درآوردند و با احترام و تجلیل بی نظیری او را وارد شهر کردند.
    آقا چند شبانه روز در بهشهر توقف کردند.
    یکی از شاگردان می گوید:
    در این مدت متوجه شدم که ذکر سجده ایشان طولانی تر شده است، وقتی علت طولانی شدن آن را جویا شدیم، معلوم گردید که در پی احترام و تجلیل زیاد مردم از ایشان خضوع و تضرع شان در برابر خدای متعال افزون شد.
    اگر تاثیر دارد بگو!
    روزی مرحوم حجت الاسلام داوری که از شاگردان و اهل منبر وبود به آقا عرض کرد: آقا جان ما که در روستاهای اطراف به منبر می رویم از شما و خصوصیات اخلاقی تان برای مردم نقل می کنیم، آیا راضی هستید؟
    فرمودند:« در مردم تأثیر دارد؟ »
    آقای داوری گفت: خیلی تأثیر دارد.
    آقا جان فرمود:
    « اگر مؤثر است عیبی ندارد. »
    دامن داشتن در قیامت !
    یکی از ارادتمندان می گوید:
    در یکی از روزهای کاری فصل بهار خدمت آقا جان کوهستانی رسیدم. وی در حال رفتن به مسجد برای اقامه نماز جماعت بود که عرض کردم الآن فصل بهار است، آهو بچه اش را شیر نمی دهد؛ یعنی هر کس مشغول کار و کشاورزی است. من کار را رها کرده و برای حسابی خدمت شما رسیده ام، من این جا آمدم تا فردای قیامت دامن شما را بگیرم.
    آقا با تواضع و فروتنی فرمود:
    « از کجا معلوم که ما دامن داشته باشیم، شاید شما در آن جا دامن داشته باشی!»
    ایشان می گوید: به آقاجان عرض کردم آقا حاضری با یک دیگر عهد کنیم که فردای قیامت اگر من دامن داشتم تو دامن مرا بگیری و اگر تو داشتی من دامن تو را بگیرم؟
    آقا با کمال تواضع و بزرگواری پذیرفت و به نشانه عهد و پیمان با هم دست دادیم که در قیامت یک دیگر را فراموش نکنیم.
    این رفتار متواضعانه جز همان رفتار و سیره اولیای دین نیست که چنین خودشان را به مردم نزدیک می کنند و خود را برتر و بالاتر ازآنان نمی بینند.
    احترام به شخصیت مردم
    شخصی به نام خیرالله ـ که به خاطر سبیل بلندش او را خیر الله سبیل می گفتندـ نقل می کرد:
    روزی چند تن از محترمان و معتمدان شهر «نکا» قصد دیدار آیت الله کوهستانی را داشتند در مسیر راه وقتی مقصود آنان را دانستم به آن ها عرض کردم، اگر ممکن است مرا با خود به کوهستان ببرید تا من هم خدمت آقا جان کوهستانی برسم، ولی آنان به خاطر سبیل بلند و سرو وضع نامناسب من تمایلی به این کار نداشتند.
    گفتم پس مرا تا جاده کوهستان برسانید بقیه راه را پیاده طی می کنم.
    این پیشنهادم را پذیرفتند و مرا در ابتدای جاده کوهستان پیاده کردند و خودشان حرکت کردند، من پس از حدود نیم ساعت خدمت آقا جان رسیدم در حالی که آقایان در محضر آقا نشسته بودند، وقتی من وارد حسینیه شدم آقا جان بسیار مرا احترام کرد و در کنار خود نشانید و از من دلجویی کرد به حدی که این حرکت آقا غیر عادی به نظر می نمود و موجب شگفتی آن چند نفر شده بود. آنان از این احترام فوق العاده آقا تحت تأثیر قرار گرفتند و موقع خداحافظی خطاب به من گفتند: آقا خیر الله نمی رویم؟
    آقا در جوابشان فرمود:
    « او که با شما نبود. »
    آری، این است شیوه و رفتار اولیای دین که هیچ کس را کوچک و حقیر نمی شمارند و همواره یار و یاور ضعیفان و مطرودین جامعه هستند.
    سلوک با اهل محل
    از آن رو که خود در کوهستان می زیست علاقه فراوان داشت که مردم کوهستان به سبب مراوده بیش تر با ایشان بیش از دیگران متخلق به آداب و اخلاق اسلامی باشند، لذا برای ترغیب و تشویق در روز عید فطری در جمع نمازگزاران فرموده بود:
    « ای کوهستانی ها اگر فردای قیامت من آن جا باشم و شما را به جهنم ببرند نزد خدا خجالت می کشم. »
    مردم کوهستان نیز متقابلاً به معظم له علاقمند و به ایشان احترام می گذاشتند و در عمق جانشان به ایشان محبت می ورزیدند و درباره طلاب و رفع نیازمندی های آنان در حد توان خود از هیچ کوششی دریغ نداشتند.
    صله رحم
    سیره آن بزرگوار این بود که هر ساله تا سیزده نوروز، چون مهمانان از نقاط مختلف استان به محضر شان می آمدند، منزل را ترک نمی کردند ولی پس از آن صله رحم و بازدید را از قسمت بالای محل آغاز می کردند و به تمامی منازل تشریف می بردند و در هر خانه چند لحظه توقف و احوال پرسی می کردند.
    از این رو اهالی محل نیز قبلاً سفره ای سنتی از انواع شیرینی و حلوا مهیا می نمودند.
    یکی از شاگردان ، که سالی در بازدید ایشان از اهل محل وی را همراهی می کرد خاطره جالبی را این چنین بازگو می کند:
    پس از تعطیلات نوروز آقا جان به من فرمودند بیا با هم برای صله ارحام به منازل اهل محل برویم و در ضمن فرمودند که یک دستمال بردار تا تخم مرغ های آب پز شده و رنگ زده سر سفره عید را داخل دستمال قرار داده و برای دیگر طلبه ها ببریم .
    به اتفاق آقا جان حرکت کردیم، هر خانه ای که صاحب خانه بود وارد می شدیم و مدتی می نشستیم، ولی اگر در خانه ای را می زدیم و اهل منزل در خانه نبودند آقا جان با عصای خویش به کوبه در می زدند و می فرمودند:
    « ای کوبه در فردای قیامت شهادت بده که محمد آمد برای صله ارحام! »
    تکریم و تواضع نسبت به بزرگان دین
    آقاجان نه تنها به علما و اهل علم احترام می کرد و به طلاب و فضلای که چه بسا از شاگردان او بودند کمال تواضع و ادب را مبذول می داشت و آن ها را بزرگ می شمرد و با آنان برخوردی متواضعانه و پدرانه داشت.
    روحانیانی که از مناطق مختلف ـ چه از شهر و چه از روستای اطراف ـ برای زیارت خدمت ایشان شرف یاب می شدند محترم می شمرد و تا سر جوی کنار منزل آنان را بدرقه می نمود به ویژه اگر یک روحانی به اتفاق چند نفر از دوستانش به محضر آقا می رسید احترام بیشتری می گذاشت و گاه می فرمود:
    « من نباید برای این ها از جای خود بلند شوم این ها بچه های من هستند، ولی برای این که چند نفری که همراه او هستند حرمتش را نگه دارند و او را بزرگ و محترم بشمارند، برای آن ها برمی خیزم. »
    و هنگام خداحافظی به همراهان نصیحت می کرد که شما باید قدر این روحانی را بدانید او به شما خدمت می کند و احکام اسلامی را می آموزد از وی قدردانی کنید، از سوی دیگر به آن روحانی نیز سفارش می کرد که تو باید قدر مردم را بدانی و خود را برتر و بهتر ز آنان نشماری.
    آن فقیه فروتن با آن همه شهرت و نفوذ فوق العاده معنوی و اجتماعی هیچ گاه خود را در حد شخصیت بزرگ نمی دید و در برابر بزرگان و فقها خود را یک آخوند ساده دهاتی بیش نمی دانست.
    هنگامی که برخی از علمای معاصر به دیدارش می آمدند از تکریم و تجلیل درباره آنان فروگذار نمی کرد و با ادب و دو زانو نزد آنان می نشست.
    روزهایی که آقاجان در « بیمارستان زارع » ساری برای معالجه بستری بودند گروه های مختلف مردم از ایشان عیادت می نمودند؛ از جمله روزی آیت الله حاج شیخ حسن طبرسی به عیادت وی آمدند، وقتی متوجه شدند که آقای طبرسی می خواهند بیایند سراسیمه به اطرافیان فرمود:
    « لباس های مرا بیاورید »
    قبا و عبا را به تن کرد و عمامه را بر سر گذاشت و دوزانو بر روی تخت نشست هر چه اصرار کردند که شما کسالت دارید معذور هستید قبول نفرمودند.
    جانب داری از عالمان روش و سیره آقاجان بود. وی اجازه انتقاد نابجا به کسی را نمی داد و قاطعانه از حریم پاک و مطهر عالمان راستین دفاع می کرد.
    تمامی اعمال و رفتار معظم له در جهت بزرگداشت روحانیت متعهد بود. چه زیباست سخن آیت الله شاهرودی بهشهری که درباره آن عالم بزرگوار فرمود:
    « در بزرگواری آقای کوهستانی همین بس که هیچ طلبه ای را تضعیف نکرد، بلکه تقویت نمود. »
    تقویت مراجع و بزرگان
    در واقع سیره مرحوم کوهستانی حمایت ویژه از بزرگان دین و جای گاه بلند مرجعیت و فقاهت بود و در هیچ شرایطی حاضر نبود که این جای گاه رفیع تضعیف یا شکسته شود، چرا که اهانت به آن را تضعیف اسلام و حوزه می دانست و همواره در برابر هر حرکتی که در جهت شکستن حریم جامعه روحانیت متعهد انجام می گرفت در حد وسع خود موضع گیری می کرد.
    ستون طبرستان
    روزی چند تن از ارادتمندان خدمت آقاجان رسیدند و خواستند نسبت به آیت الله حاج شیخ حسن طبرسی ـ از علمای بزرگ و معاصر وی ـ اعتراض و انتقاد کنند که با برخورد شایسته و منطقی ایشان روبه رو شدند.
    آقا در جواب آنان فرمود:
    « حاج شیخ حسن ستون طبرستان است اگر امثال او نباشد، خوانین منطقه عمامه را از سر ما می گیرند و نمی گذراند ما با خیال آسوده در این جا درس و بحث داشته باشیم. »
    نپذیرفتن هدایای مقامات دولتی
    فرزند ایشان می گوید:
    روز عید فطر استاندار وقت به اتفاق یکی از رجال دولتی استان برای ملاقات به حضور رسیدند، پس از دیدار و موقع خداحافظی یکی از همراهان استاندار به من گفت:
    داخل ماشین دو جعبه پرتقال است که برای آقا هدیه آوردیم شما همراه من بیا و آن را تحویل بگیر. من چون با روحانیت آقا آشنا بودم نپذیرفتم، ولی آن ها جعبه پرتقال را به شخص دیگری داده و او به اندرونی منتقل کرد و این در حالی بود که آقا در جریان آوردن پرتقال به اندرون نبود.
    حدود ساعت ده شب به خدمت آقاجان رسیدم و عرض کردم که استاندار و همراهانش دو جعبه پرتقال هدیه آوردند، ایشان فرمود:
    « انشاء الله از این پرتقال نمی خورم معلوم نیست از کجا گرفته باشند. »
    و دیگر چیزی نگفت.
    هنگام طلوع فجر بود که شنیدم آقا صدا می زند که:
    اسماعیل نماز را زود بخوان با شما کاری دارم.
    من بلافاصله پس از نماز حضورشان رسیدم، به من فرمود:
    « نصف شب به فکرم رسید که این چه کاری بود؟ چرا اجازه دادید این ها پرتقال را بگذارند و روند؟! این دو جعبه پرتقال را حتماً باید به ساری ببرید و به ایشان تحویل دهید. »
    یکی از نزدیکان گفت: آقا حالا که آوردند عیبی ندارد بده به طلبه ها بخورند، آقا جان عصبانی شدند و فرمودند:
    « شما حرف نزن اگر این بار بپذیریم دفعه بعد برای ما عبا می فرستند. »
    بعد من به آقا عرض کردم دو تا از پرتغال ها از روی آن برداشته شد گفت:
    « دو تا از پرتغال های درشت ما را روی آن بگذارید و تحویل دهید. »
    من نیز همان روز صبح پرتغال را به ساری بردم و تحویل آن ها دادم.
    معظم له در عین حال که با همه مهمانان با تواضع و فروتنی برخورد می کرد، اما اگر احساس می نمود که طرف مقابل قصد تکبر کردن و تحقیر را دارد با عزت نفس در برابر او می ایستاد و اظهار ضعف و کوچکی نمی کرد .
    مرحوم حجت الاسلام درزیان می گوید:
    روزی چند تن از نظامیان عالی رتبه رژیم وقت برای دیدار خدمت معظم له آمدند و آقا جان طبق معمول روزها چند قرص نان و چند کاسه آش با قاشق چوبی برای آن ها آوردند، ولی چون غذا باب میل آنان نبود و انتظار پذیرایی بهتری داشتند با بی رغبتی آش را خوردند، پس از مدتی آقا جان تشریف آورد و گفت:
    « ناهار میل کردید؟ »
    بعضی در کمال بی ادبی گفتند:
    این ناهار بود که به ما دادید!
    آقا با شجاعت و قاطعیت فرمود:
    « البته ما { آن را} ناهار می دانیم. »
    و برخلاف معمول آن ها را تا دم در اتاق بیش تر بدرقه نکرد.
    احترام و حق شناسی در برابر اساتید
    اگر نزد استادی درس خوانده بود همیشه از وی به نیکی یاد می کرد. وی مقداری از کتاب معالم الاصول یا کتاب دیگری را نزد آیت الله شیخ نجف علی فاضل استرآبادی فراگرفته بود، از این رو احترام ویژه ای برای ایشان قایل بود و همواره از ایشان به « جناب فاضل» یاد می نمود.
    روزی که آیت الله شیخ نجف علی فاضل به دیدن مرحوم کوهستانی تشریف آورده بود هنگام خداحافظی یکی از حاضران اجازه خواست تا از آن دو بزرگوار عکس یادگاری بگیرد، مرحوم کوهستانی راضی نبود. آقای فاضل فرمود:
    عیب ندارد بگذار عکس بگیرد.
    معظم له با این که معمولاً اجازه نمی دادند از ایشان عکس بگیرند، ولی به احترام استادش پذیرفت و از آنان عکس گرفتند که هم اکنون آن عکس به یادگار مانده است.
    آقاجان نه تنها نهایت احترام را به اساتید خود می گذاشت بلکه به فرزندان آنها نیز ارج می نهاد روزی که فرزند آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی به حضورش رسیده بود احترام زیادی به وی کرد و با کمال بزرگواری وتواضع او را عزیز داشت.
    فرزند ایشان می گوید:
    حرمت نهادن ایشان به اساتید خود در خانواده هم تأثیر گذاشته بود؛ گاه خانم محترمی به منزل ما می آمدند که دختر استادشان بود، لذا افراد خانواده نیز احترام خاصی به او می کردند .
    روحیه تعهد و حق شناسی مرحوم آیت الله کوهستانی زمینه ای شده بود که ایشان در برابر اساتید خود احساس مسئولیت کرده و از زیادی حقوق بر عهده اش بترسد. در این باره می فرمودند :
    « در مشهد استادی داشتیم که چندان در تدریس مسلط نبود . شریک بحث من گفت بهتر است استاد دیگری انتخاب کنیم.
    در جوابش گفتم: همین درس را ادامه می دهیم در عوض بیش تر زحمت می کشیم، چرا که اگر استاد دیگر انتخاب کنیم او هم بر گردن ما حق پیدا می کند آن وقت حق دیگران بر گردن ما زیاد می شود و من دوست ندارم حقوق بر من زیاد شود بگذار حق کم تری بر عهده ما باشد، زیرا ممکن است از ادای حقوق خود برنیاییم. »

    اصلاح و رفع نزاع بین مردم
    مرحوم آیت الله کوهستانی در مسائل قضایی و حقوقی و ایجاد سازش بین مردم بسیار موفق و دارای نفوذ فوق العاده بود و خانه اش مرجع تظلم و پناهگاهی برای مردم بود.
    بارها مشاهده شده است که کسانی سالیان دراز شکایت ها و پرونده های قطوری در دادگستری داشتند و رسیدگی نمی شد، اما وقتی به ایشان مراجعه می نمودند، با نفوذ کلمه و با مهربانی، نزاع و کدورت را تمام می کرد و آنان را به برادری و گذشت توصیه می کردند.
    به راستی او در وصل و پیوند دل ها و ایجاد روح اخوت بین مؤمنان موفق و کم نظیر بود.
    نفوذ کلام
    حجت الاسلام عموزادی می گوید:
    زن و مردی که گویا نسبتی با هم داشتند و در مسئله ارث درگیر بودند، جهت اختلاف نزد آقا جان آمده بودند، معظم له پس از چند لحظه که برایشان صحبت کرد و آنان را پند و اندرز داد، تحت تأثیر قرار گرفتند؛ به طوری که یکی از آن ها به آقا گفت:
    آقا جان ما آمدیم به زیارت شما و اصلاً اختلافی در ارث نداریم و از عمل خود پشیمان گشته بودند.
    قسم لازم نیست!
    حجت الاسلام پارچی نقل کرد:
    شخصی نزد آقا جان آمد و مردی را همراه خود آورد. وی مدعی بود که آن مرد گاو او را دزدیده است و از آقا می خواست که از وی اعتراف بگیرد و گاوش را برگرداند، ولی آن مرد انکار می کرد و می گفت: من دزد نیستم.
    صاحب گاو گفت: اگر راست می گویی قسم بخور.
    آقاجان فرمود:
    « قسم لازم نسیت فقط شما برو وضو بگیر و بیا. »
    وقتی این جمله از زبان آقا جاری گشت، ترس آن مرد را فراگرفت و بدون قسم به گناه خود اعتراف کرد.
    منبع:www.salehin.com

    منبع:www.salehin.com  
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :
     
     
     
    ليست مقالات
     
     
     
     

    درباره ما | تماس باما  |  نقشه سایت |خبرخوان

    هرگونه کپی برداری ازسایت محفوظ می باشد فقط با ذکر منبع مانعی ندارد