مرکز مطالعات شيعه
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Friday 23 October 2020 - الجمعة 06 ربيع الأول 1442 - جمعه 2 8 1399
 
 
مجموعه کتب
 
 
 
 
 
 
كتابخانه بزرگان دین
 

کتابهای حضرت امام خمینی ره

کتابهای شهید مطهری ره

کتابهای حجه السلام قرائتی

کتابهای آیت الله جوادی آملی 

کتابهای آیت الله مکارم شیرازی

 
 
 
 
 
فرقه هاي نوظهور
 
 
 
 
 
 
نمایش مطلب
 
  • حضرت آيةالله آقا تهراني  
  • 1391-04-08 10:46:14  
  • تعداد بازدید : 78   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • گزيده اي از زندگي نامه آيت الله میرزا جواد آقای تهرانی
    حاج میرزا جواد آقاى تهرانى، یکی از بزرگ‌ترین مفسران قرآن در تاریخ علمی تشیع است ؛
    که در فقه و اصول نیز از جایگاهی فرهیخته برخوردار است.
     این سالک وارسته و عالم ربانی در سال۱۲۸۳ شمسی در تهران متولد شد.
    میرزا جواد آقا، تحصیل خود را در تهران آغاز کرد و بعد از دریافت گواهی سیکل، برای فراگیری علوم دینی رهسپار قم و حضور در حوزه علمیه آن شد. پس از چند سال سکونت و گذراندن مقدمات و بخشی از دروس سطح علوم حوزوی، عازم نجف شد و به مدت دو سال به کسب معارف در محضر اساتید بزرگ آن دوره پرداخت. پس از این مدت به توصیه مادرش به تهران بازگشت و تشکیل خانواده داد. در همان ایام به مشهد عزیمت کرد و در جوار حرم رضوی اقامت گزید.
    در مدت ۵۶ سال اقامت در مشهد مقدّس در بین سال‌های ۱۳۱۲ تا ۱۳۶۸ شمسی و بهره‌مندی از کلاس‌های درس اساتید، عهده‌دار کرسی تدریس در زمینه فقه، اصول، معارف و تفسیر به مدت ۴۵ سال شد.
    ايشان انسانی وارسته‌ای بود که حتی دانش بالایش او را عاملی برای جدا دانستن خود از شاگردانش نمی‌دانست؛ به همین علت در جلسات تدریس هم‌سطح با شاگردانش می‌نشست. هیچ‌گاه به کسى، حتى به فرزندانش دستور نمى‌داد.
    از این که او را با عنوان «آیت‌الله» خطاب کنند، پرهیز می‌کرد. حتی روزى به خانه واعظى که در منبر از ایشان تجلیل کرده و از او به عنوان آیت‌الله نام برده بود رفت و از وى خواست که دیگر در منبر از ایشان نام نبرد. اجازه دست‌بوسی به کسی نمی‌داد و اگر کسى بى‌اطلاع از این روحیه و یا ناگهانى دستش را مى‌بوسید، سخت آزرده مى‌شد. مهربان و خوش‌رفتار بود و هرگز کسی را آزرده نکرد. هرگز از کسى به بدى یاد نکرد و به هیچ شخصی رخصت غیبت نمى‌داد. حتى‌الامکان هم‌ردیف شاگردان بر زمین مى‌نشست و براى خود جاى مخصوص و ممتازى درنظر نمى‌گرفت. همچنین می‌توان به ۴ بار حضور در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل در دوران ۸ سال دفاع مقدس در دوران کهولت میرزا جواد آقا، درحالی که از اندامی نحیف و خمیده برخوردار بود، اشاره کرد.
    میرزا جواد آقای تهرانی از عالمان بزرگی است که به حق می‎توان او را «فقیه عارف» نامید. مرحوم میرزا جواد آقا گرچه از نظر فلسفی و عرفانی مشرب خاصی داشت و به حکمت متعالیه و عرفان ابن عربی نقدهایی وارد می‎دانست و حتی در کتاب «عارف و صوفی چه می‎گویند؟» به نقد آرای فیلسوفانی مثل ملاصدرا پرداخت، ولی هیچ‎گاه از کار فلسفیدن و تفکر فلسفی و بهره بردن از استدلال عقلی فاصله نگرفت.
    آیت‌الله حاج میرزا جواد آقاى تهرانی، روز شنبه ۲ آبان ۱۳۶۸ مطابق 23 ربيع الاول 1410 چهره بر نقاب خاک کشید و دوست‌داران و ارادتمندان اولیای الهی را در ماتمی عظیم فرو برد.
    قبرستان بهشت رضای مشهد، مدفن این عالم برجسته ي شیعی است.
    رعايت  حال خانواده
    ميرزا جواد آقا تهراني شبي، ديروقت به منزل مي‌آيند؛ به در منزل كه مي‌رسند، متوجه مي‌شوند كليد منزل همراهشان نيست، به خاطر رعايت حال خانواده شان كه در خواب بودند، از در زدن خودداري كرده و با توجه به اين كه هوا هم قدري سرد بوده است، در كوچه مي‌مانند و تا اذان صبح همانجا قدم مي‌زنند.
    هنگام اذان كه اهل خانه مي‌بايد براي نماز صبح بيدار شوند، آقا در مي‌زنند و وارد خانه مي‌شوند، يكي از فرزندان ايشان كه از اين قضيه خبردار مي‌شود، سؤال مي‌كند چرا زنگ نزديد؟  ايشان مي‌گويند: شما خواب بوديد، زنگ من موجب اذيت و آزار شما مي‌شد!
    نقل ديگري را هم فرزند ايشان شنيده است كه گويا همسر ايشان در رؤيا مي‌بينند كه مرحوم آقا پشت در منزل نشسته اند، لذا بيدار شده و هنگامي كه در را باز مي‌كنند مي‌بينند كه آقا آنجا منتظرند.
    مكلف بودن به انجام امور شخصي
    همسر ايشان از سادات علويه بود علاوه بر احترام زيادي كه آقا براي ايشان قائل بودند، هر وقت كه در خانه فرصت ياري مي‌نمود، يار و كمك كار ايشان بودند؛ اساساً ايشان به كسي زحمت نمي‌داد مخصوصا امور شخصي خويش را تا آنجايي كه مي‌توانستند و قدرت و توان داشتند خودشان انجام مي‌دادند، تا آنجا كه از همسر خود نمي‌خواستند كه مثلا لباس‌هايشان را بشويند، بلكه اين همسرشان بودند كه با توجه به اخلاق مرحوم آقا از ايشان مي‌خواستند كه لباس‌هايشان را براي شستن در اختيار ايشان بگذارند و باز هم به سادگي حاضر نمي شدند گاه نيز ديده مي شد كه جارو به دست گرفته و حياط منزل را جارو مي زنند و اين در حالي بود كه حتي راه رفتن با عصا برايشان مشكل بود!
    كلام تأثير گذار
    در رابطه با تأثير پر معنويت ايشان نقل شده است
    روزي آقاي طاهاني به منزل آمدند و گفتند: امروز در خدمت آقا شاهد ماجراي عجيبي بودم. دو نفر براي طرح شكايتي نزد ايشان آمده بودند؛ آن كه شاكي بود وقتي خواست مسئله خود را عنوان كند. آقا فرمودند: اجازه بدهيد من چند كلمه اي صحبت كنم بعد شما بفرمائيد. و خود اينگونه آغاز فرمودند:

    بسم الله الرحمن الرحيم ـ ولا تستوي الحسنه ولا السيئه ادفع بالتي هي احسن فاذا الذي بينك و بينه عداوة كانه ولي حميم ـ يعني بدي و نيكي مساوي نيستند، بدي را به نيكي دفع كن پس در اين هنگام آن كه دشمن توست، دوست صميمي تو خواهد شد.
    تا اين آيه به وسيله ايشان خوانده و ترجمه شد، يك مرتبه اشك از ديدگان آن دو نفر فرو ريخت؛ برخاستند و يكديگر را در آغوش كشيده و گفتند: ما ديگر با هم دشمن نيستيم، دوست و برادريم و شكايتي نداريم. و رفتند.
     علم عارضي
    ايشان مي‌فرمودند:
    روزي به يكي از دوستان قديمي و با سابقه‌ام رسيدم.
     هر چه سعي كردم نتوانستم نامش را بر زبان بياورم و كاملا فراموش كردم. اين را دانستم كه خداوند مي‌خواهد بفهماند كه هر چه داري از من است و تو هيچ نيستي و چيزي از خودت نداري، علمت عارضي است نه ذاتي!
    احترام به بزرگان علم
    در مقام علمي هر گاه مي‌خواستند نظريه كسي را رد كنند هيچگاه با نگاه تحقير يا توهين مطلبي را نمي‌گفتند و مواظب بودند كه هتك حرمت بزرگان نشود. در همين ارتباط يك روز هنگام درس، اشكالي به گفته‌هاي صاحب جواهر داشتند، نام ايشان را كه بردند، آنقدر از ايشان تعريف و تمجيد نمودند مثلا صاحب جواهر كسي است كه اسلام را زنده كرده و چه خدمات ارزنده‌اي براي جامعه اسلامي نموده و كتب گرانقدري را تأليف نموده و خيلي تعريف‌هاي ديگر، سپس فرمودند حالا من هم يك نفهمي به گفته‌هاي ايشان دارم و بعد اشكالشان را بيان كردند.

    حتي ايشان درباره عظمت و مقام علماي شيعه مي فرمودند: كسي كتاب شريف «وسيلة النجاة» مرحوم سيدابوالحسن اصفهاني را به عنوان تمسخر و بي‌احترامي و هتك حرمت، پرت كرد، يكباره لال شد.
    در جلساتي كه بزرگان و علماء بودند اگر سئوالي پيش مي آمد، ايشان سكوت اختيار مي‌نمودند تا ديگر بزرگان جواب بدهند و اين به خاطر ادب و احترامي بود كه براي آنها قائل بودند و اگر اظهار نظري مي‌كردند و كسي مي‌گفت شما اشتباه كرديد يا خودشان مي‌فهميدند كه اشتباه نمودند، علناً مي‌فرمودند: «من اشتباه كردم» و اين جمله را بدون خجالت مي‌فرمودند.
    گذشت و برخورد با ديگران
    ايشان از منزل بيرون آمده بودند و از حاشيه خيابان در حال گذر بودند كه ناگهان دوچرخه سواري با شدت به ايشان برخورد كرد، به نحوي كه عبا و عمامه و عصا و نعلين‌ها هر كدام به طرفي پرت شد، و ايشان زخمي گرديد.
    پس از لحظه‌اي، قبل از اين كه به سوي عبا و عمامه بروند، به سراغ دوچرخه سوار رفتند، در حالي كه خودشان بيشتر آسيب ديده بودند با اين حال او را از زمين بلند كرده، و گرد و غبار از صورتش پاك نموده و پشت سر هم تكرار مي‌كردند كه: پسر جان! حالت چطور است؟ آيا جايي از بدنت درد مي‌كند؟ آيا آسيبي ديدي؟ ... و از اين قبيل حرف‌ها!
    اهميت وقت مردم
    ايشان به وقت مردم خيلي اهميت مي‌دادند.
     از وصاياي ايشان اين بود كه براي تشيع جنازه من اگر چهار نفر بودند ديگر منتظر نشويد كه مردم جمع شوند؛ مرا تشيع كنيد و مزاحم وقت مردم نشويد.
    احتياط شديد در بيت المال
     هنگامي كه ايشان به عنوان نماينده مجلس خبرگان قانون اساسي انتخاب شدند، در تهران كه بودند سعي مي نمودند از بيت المال استفاده نكنند و احتياط زياد مي نمودند؛ حتي از غذاي آنجا نمي خوردند.
    بعدها براي فرزندشان نقل نموده بودند كه:
    من وقتي در مجلس خبرگان اول براي تدوين و تنظيم قانون اساسي شركت داشتم، شب‌ها در منزل فرزندم در تهران مقيم بودم و روزها ايشان مرا با وسيله شخصي خود به مجلس مي برد و ظهر براي نهار برمي گرداند و مجددا عصر مي برد و چون مسافت راه از مجلس تا خانه طولاني بود من به ايشان گفتم لزومي ندارد كه براي نهار به منزل بيايم؛ در همانجا نهاري مي خورم.
    بنا شد كه من ظهرها در مجلس بمانم اما چون نمي‌خواستم از غذاي بيت المال استفاده كنم، صبح كه از منزل بيرون مي رفتم چند عدد ميوه ( سيب يا پرتقال يا غيره) با خود مي بردم . ظهر براي اداي فريضه نماز پائين مي‌آمديم پس از پايان نماز، مراقب بودم كه رفقا براي صرف نهار بروند و كسي متوجه من نباشد. آن وقت مي‌رفتم و ميوه‌هايي را كه با خود آورده بودم را از جيب درمي آوردم و مي خوردم، اين ناهار من بود، بدون اين كه كسي متوجه شود؛    حتي برادرت هم نمي‌دانست.
    پرهيز از شهرت
    هنگامي كه ايشان جبهه رفته بودند، يك روز براي تهيه فيلم و خبر آمده و شروع كرده بودند به فيلمبرداري از جاهاي مختلف تا رسيده بودند به مرحوم ميرزا جواد آقا تهراني.
    شناخته بودند كه ايشان چه شخصيتي است و مي‌خواستند بهتر و بيشتر فيلمبرداري كنند، ولي تا دوربين فيلمبرداري به ايشان مي‌رسد، ايشان عمامه را از سر برمي‌دارند تا شناخته نشوند، كه موجب شهرت و آوازه ايشان شود.
     بعد از فوت ايشان، نامه‌اي در يادداشت‌هاي شخصي شان پيدا شد كه از ايشان خواسته بودند تا در برنامه‌اي به معرفي خود تحت عنوان يكي از شخصيت‌هاي اسلامي اين مرز و بوم بپردازند.
    ايشان در زير جملاتي كه از ايشان به عنوان شخصيت اسلامي در نامه ياد شده بود، با خودكار قرمز خطي كشيده بودند و در حاشيه آن دو جمله نوشته بودند يكي:
    "رب شهرة لا اصل لها؛ اي بسا شهرتي كه هيچ اصل و اساسي نداشته باشد."
    و حديث شريفي بدين مضمون آمده بود: "رحم الله امره عرف قدره و لم يتعد طوره؛ خداوند رحمت كند شخصي را كه قدر و اندازه خود را بشناسد و پايش را از گليمش دراز نكند. "
    سعه صدر
    سيد بزرگواري يكي از كتاب‌هاي ايشان را كه تازه از چاپ خارج شده بود، مطالعه مي‌كند و پس از مطالعه اشكال مي‌گيرد و به آقا ناسزا مي‌گويد.
    به آقا خبر مي‌دهند، ايشان با سعه صدري كه داشتند هنگامي كه آن سيد بزرگوار را مي‌بينند مي‌گويند:
    اگر شرعا اجازه داشتم، دست شما را مي‌بوسيدم و سپس اضافه مي‌كنند شنيده‌ام كه ناسزا گفته‌اي، اين عمل شما از دو حال خارج نيست يا به حق است پس مرا بيدار كرده‌اي و آگاه به اشتباهم نموده‌اي. يا به ناحق است پس بهانه‌اي دست من داده‌اي كه وقتي فرداي قيامت دست مرا گرفتند و خواستند به سوي جهنم ببرند به همين بهانه جدت مرا ياري كند .
      پاسخ به تهديد
    يك شخص گمراهي به ايشان تلفن مي زند و تهديد ميكند. آقا در جوابش مي گويند: پسر جان اگر قصد داري مرا بكشي من رأس ساعت يك ربع به هفت از منزل خارج مي شوم و مسير بنده از كوچه مستشار است به سوي مسجد ملا حيدر، كه ساعت 7 صبح آنجا باشم.
    اگر مي‌خواهي كاري بكني، اين موقع بهتر است. چون كوچه خلوت و رفت و آمد كمتر است. زهي سعادت است براي اينجانب، زيرا من عمر خود را كرده‌ام و بهتر از اين چيست كه به لقاء خدا نائل شوم، فردا بيا و قصد خود را انجام بده.
    مي فرمودند: فردا من رفتم، ولي او بدقولي كرد و نيامد.
    استغفار براي مؤمنين
    شخصي به ايشان فرموده بود: آقا مرا نصيحت كنيد!
    ايشان فرموده بودند: بنده به نيابت از همه مؤمنين روزي 70 مرتبه استغفار مي‌كنم.
    گويا نصيحت غير مستقيم بوده كه استغفار براي خويش و ديگران را فراموش نكنيد.
    يكي از مراقبين ايشان مي‌گفت:
    در چند ماهه آخر عمر كه گويا مي‌فهميدند وصال به محبوب نزديك شده، بيشترين ذكري كه بر لب داشتند ذكر          « يا الله» بود.
    دليل عزيمت به جبهه
    هنگامي كه براي عزيمت به جبهه‌هاي جنگ به ايشان گفته شد كه آقا حال شما مساعد نيست و كهولت سن اجازه نمي‌دهد كه در صف رزمندگان اسلام باشيد، در پاسخ گفتند:
    به اين مسئله واقف هستم اما مي خواهم مثل آن پرستويي باشم كه موقع پرتاب حضرت ابراهيم (ع) به طرف آتش، يك قطره آب به منقار خود گرفته بود، به او گفتند كجا مي روي؟ گفت: مي روم اين قطره آب را روي آتش بريزم!
    گفتند: اين قطره آب كه در اين انبوه آتش اثر نمي‌گذارد، پرستو گفت: من هم مي‌دانم تأثير ندارد، اما مي‌خواهم ابراهيمي باشم.
    سپس اضافه مي‌كردند. من هم مي‌دانم كه در جبهه تأثير چنداني ندارم اما منهم مي‌خواهم در صف ابراهيميان زمان باشم.
    يكبار هم كه روي يك بلندي ايستاده بودم. ديدم از طرف تلويزيون با دستگاه ضبط و فيلم به نزد من آمدند گفتم چرا آمديد؟
    لابد مي خواهيد بپرسيد من كي هستم ولي من خود را معرفي نمي كنم شما بي جهت خود را معطل نكنيد!!
    عدم غرور
    در جبهه يك نوجوان بسيجي خدمت ايشان مي‌رسد و مي‌گويد آقا بيائيد با هم يك عكس بگيريم، ايشان مي‌فرمايند:
     من به شرطي با شما عكس مي‌گيرم كه يك قول به من بدهيد؛ قول بدهيد وقتي فرداي قيامت دست جواد را مي‌گيرند كه به طرف جهنم ببرند، بيائيد و مرا شفاعت كنيد!
    آن جوان قول مي‌دهد و بعد آقا با او عكس مي گيرد.
     احترام و فروتني نسبت به سادات
     يك روز پاي درس، شخصي كه سيد بود، چيزي گفت كه بقيه، طلاب به حرف او خنديد و او خجالت كشيد و شرمنده شد، در آن موقع آقا طوري حرف‌هاي او را تصحيح و توجيه كردند كه آبروي سيد نرود و او خجالت نكشد، از تمامي حركات ايشان محسوس و معلوم بود كه عشق و محبت و ارادتشان به فرزندان حضرت زهرا سلام  الله عليها بسيار است.
     نقل شده ايشان هيچگاه در طول عمرشان، پايشان را در هنگام خوابيدن به طرف همسر سيده شان دراز نكرده بودند؛ البته ايشان آنقدر كمال اخلاق و ادب و لطافت روحي داشتند و مؤدب بودند كه پايشان را جلوي كسي ولو از اهل خانه، دراز نمي كردند.
     راضي به رضايت خداوند
    يكي از شاگردان ايشان مي‌گويد:
    روزي خدمتشان رسيدم، در حالي كه ايشان حال خوشي نداشتند. گفتم آقا شما بي‌حال هستيد و حال مساعدي نداريد؟
    فرمودند: طوري نيست. در بچگي با جان كندن بايستي، دست و پا زد، تا بزرگ شد و در پيري هم بي‌حالي و ضعف، خصلت اين سن است پس بايستي اين حالات را گذراند.
    اين فرمايشات آقا در صورتي بود كه درد داشتند، ولي سخنشان حاكي از اين بود كه مخلوق نبايد از خالق گلايه كند بلكه بايستي راضي باشد به رضاي او.
     هر كجا فوت كردم مرا همان جا دفن كنيد و اگر داخل شهر فوت كردم مرا بيرون شهر دفن كنيد و مزاحم مردم نشويد.
    عرض شد: آقا آخر مردم اين اجازه را به ما نمي‌دهند كه شما را خارج از شهر دفن كنند، بلكه مي‌خواهند شما را داخل حرم مطهر علي بن موسي الرضا ( عليه السلام) دفن نمايند
    ايشان فرمودند: شما مرا هر كجاي حرم مطهر هم كه دفن كنيد، آيا نزديك‌تر از قبر هارون الرشيد (عليه اللعنه) به امام رضا (عليه السلام) مرا دفن مي‌كنيد؟! پس دفن كردنم در حرم و غير حرم فرقي ندارد
    برگرفته از كتاب آيينه ي اخلاق .
    دستور شهيد برونسي به میرزا جواد آقا
    مرحوم علامه میرزا جواد آقا تهرانی به منطقه والفجر مقدماتی آمده بودند ، (به دلیل تواضع زیادشان) امام جماعت نمی شدند مگر به زور
    ایشان به ما می فرمود : شما از من جلوتر هستید.خیلی اعتقاد و احترام عجیبی به رزمنده ها داشت.
    یک شب به تیپ امام جواد(علیه السلام) آمده و سخنرانی نمودند.بعد که سخنرانی تمام شد،موقع نماز بود اما قبول نمی کردند بروند جلو و امام بایستند.آقای برونسی گفت: آقا! بروید و امام باشید. علامه فرمود :شما دستور می دهی؟
    آقای برونسی گفت: من کوچكتر از آنم که دستور بدهم، ولی خواهش می کنم.علامه گفت: نه پس خواهش را نمی پذیرم.
    بچه ها گفتند:خوب آقای برونسی! مصلحتا بگوئید دستور می دهم تا بپذیرند. ما آرزو داریم پشت این عارف بزرگ نماز بخوانیم.
    شهید برونسی هم، همین کار را کرد و علامه در جواب فرمود:چشم فرمانده عزیز.
    بعد از نماز علامه حال عجیبی داشت، شهید برونسی را کنار کشیده بود و اشک می ریخت،     مي فرمود: دوست عزیزم از جواد فراموش نکنی و حتما ما را شفاعت کن.
     پيام مقام معظم رهبري در پي ارتحال  آيت الله ميرزا جواد آقا تهراني
    بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
    جناب حجه الاسلام والمسلمين آقاي طبسي(دامت تأييداته)
    با تأثر و تأسف، خبر ارتحال عالم مجاهد و فقيه پرهيزگار و عبدصالح، آيةاللّه آقاي حاج ميرزا جوادآقا تهراني(رضوان اللّه تعالي عليه) را دريافت كردم. آن عالم بزرگوار و پارسا، حقاً از زمره انسانهاي والا و برجسته يي بود كه عمر خود را در بندگي خدا و خدمت به خلق و مجاهدت در راه دين گذرانيد و با بيان و قلم و قدم، در طريق جلب رضاي الهي گام برداشت.
    ساليان دراز، حوزه ي علميه ي مشهد را با درس فقه و تفسير و عقايد، رونق بخشيد و طلاب و فضلاي زيادي را مستفيض گردانيد. در مقاطع گوناگون از ساليان مرارتبار نهضت اسلامي و بخصوص در حوادث دوران پيروزي انقلاب، پشتيبان و همراه مبارزين و مايه ي دلگرمي آنان بود. پس از پيروزي انقلاب نيز در صحنه هاي بسيار مهم و حساس، با حضور مؤثر و با بركت خود، انقلاب را تقويت كرد و از جمله در سالهاي جنگ تحميلي، مكرر لباس رزم پوشيد و باوجود كهولت سن، در صحنه ي نبرد، پيشوا و همگام جوانان مجاهد في سبيل اللّه شد.
    رحلت آن بزرگوار، ضايعه يي براي حوزه هاي علميه و مصيبتي براي آشنايان  به منزلت علمي و عملي اين عالم جليل القدر است. اين جانب، به همه ي  علماي اعلام و حوزه ي علميه و مردم مشهد و ديگر ارادتمندان و دوستداران  آن عالم جليل و مخصوصاً خانواده ي محترم و فرزندان مكرم ايشان  تسليت عرض مي كنم و از خداوند متعال رحمت و علو درجات براي ايشان مسألت مي نمايم.
    سيّد علي خامنه اي - 02/08/1368

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :
     
     
     
    ليست مقالات
     
     
     
     

    درباره ما | تماس باما  |  نقشه سایت |خبرخوان

    هرگونه کپی برداری ازسایت محفوظ می باشد فقط با ذکر منبع مانعی ندارد