مرکز مطالعات شيعه
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Friday 23 October 2020 - الجمعة 06 ربيع الأول 1442 - جمعه 2 8 1399
 
 
مجموعه کتب
 
 
 
 
 
 
كتابخانه بزرگان دین
 

کتابهای حضرت امام خمینی ره

کتابهای شهید مطهری ره

کتابهای حجه السلام قرائتی

کتابهای آیت الله جوادی آملی 

کتابهای آیت الله مکارم شیرازی

 
 
 
 
 
فرقه هاي نوظهور
 
 
 
 
 
 
نمایش مطلب
 
  • زندگي نامه آيت الله نخودكي اصفهاني  
  • 1391-04-07 11:46:3  
  • تعداد بازدید : 367   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • قدوه سالکان وعماد عالمان صالح حضرت آيت الله حاج شيخ حسن علي اصفهاني نخودکي در نيمه ماه ذيقعده سال 1279 ه.ق (يکصد و چهل سال پيش) در اصفهان به دنيا آمد. علوم مقدماتي را از پدر و معلمان ديگر فرا گرفت و زير نظر استاد بزرگوارش حاج ميرزا محمد صادق که از بزرگان مرتاضان متشرع بود، تربيت معنوي و الهي ديد. وقتي که به سن جواني رسيد علوم ادبي و بخشي از علوم رياضي را نزد مرحوم آخوند کاشي و علوم عقلي و فلسفي را از دانشمند بزرگ جناب ميرزا جهانگير خان قشقايي به دست آورد و پس از آن به نجف اشرف رفت و به ادامه تحصيل و تهذيب نفس پرداخت. در نجف معاشرت و مجالست او بيشتر با مرحوم آيت الله حاج سيد مرتضي کشميري بود و آيت الله کشميري از اوتاد عصر خود و از اعاظم فقهاء به شمار مي رفت.
           آيت الله اصفهاني نخودکي پس از طي مراحل لازم علمي و معنوي به اصفهان بازگشت و پس از مدتي از اصفهان به مشهد مسافرت کرد و در اين سفر براي او مکاشفه اي روي داد که او را مجبور ساخت تا آخر عمر در مشهد و در مجاورت حضرت امام رضا(ع) باشد. براي همين به اصفهان آمد، هر چه داشت فروخت، همه تعلقات خود را از اصفهان قطع کرد و به مشهد رفت.
          آيت الله اصفهاني نخودکي روز 18 شعبان سال 1361 ه.ق (شصت و چهار سال پيش) در محله سعدآباد مشهد در سن 82 سالگي رحلت کرد. براي او تشييع بي نظيري ترتيب يافت و در صحن عتيق در جنب ايوان شاه عباس جلو غرفه اي که غرب ايوان است، دفن شد. در سنگ مرمر قبر او چنين نوشته شده است: «اصفهاني، شعبان1361».

          آيت الله اصفهاين نخودکي از هفت سالگي تا آخر عمر همه شب هاي جمعه را بيدار مي ماند و تا صبح به عبادت مشغول مي شد. گاهي هيجده ساعت متوالي به خواندن نماز، دعا و ذکر مي پرداخت و در اين عصر، سالک و مرتاض متشرعي مانند او ديده نشده است. او مقداري از وقت خود را به تدريس مي گذرانيد و بيشتر اوقات او به برآوردن حوائج مؤمنان و مراجعه کنندگان صرف مي شد. مي توان گفت که ايشان در مدت اقامت در مشهد بيش از يکصدهزار مريض را مداوا و علاج کرد، آن هم مريض هايي که گاهي با معالجات طب قديم و جديد، ممتنع العلاج بودند ولي او با دعا به معالجه آنان مي پرداخت. آيت الله نخودکي با اين حال مانند يک عالم متعارف زندگي مي کرد و اگر او مانند برخي از عرفا و صوفي ها ادعاي مقامات معنوي مي کردند، بدون شک نصف ايران به او ارادت مي ورزيدند. از برخي از افراد مورد اعتماد شنيده شده که آن جناب در حال حيات خود، به اين محلي که الان قبر اوست، رفت و آمد زيادي داشت. در آنجا مي نشست و قرآن و دعا مي خواند. وقتي که به او گفتند: چرا به اين محل توجه خاصي داري؟ گفت: اينجا محل دفن من است و مي گفت: مرا در اين محل دفن کنيد. در آن زمان سر اين عمل معلوم نبود ولي بعدها معلوم شد که اين محل نزديک پايه مناره است و از خرابي مصون است ولي جاهاي ديگر صحن همه زير و رو شدند ولي اين محل همچنان به حال خود مانده است (گنجينه دانشمندان، شيخ محمد شريف رازي، ج 7، ص 111 در مشهد).
          براي آگاهي مختصر درباره مقامات معنوي آن جناب به برخي از کرامات اشاره مي کنيم. برخي از کرامات حاج شيخ حسنعلي نخودکي:
          1. يکي از تجار تهران گفت: در شميران باغي خريديم و از نظر آب در مضيقه بوديم. ناچار شديم چاهي بکنيم ولي هر نقطه اي از باغ را کنديم به آب نرسيديم. روزي قصد زيارت حضرت امام رضا(ع) کرديم، در آنجا به زيارت آيت الله حاج شيخ حسنعلي نخودکي رفتيم، در ضمن زيارت ايشان جريان کندن چاه آب را گفتيم و از ايشان کمک خواستيم. آيت الله نخودکي فرمود: من برنامه اي مي دهم که اگر مطابق آن عمل بکنيد، هر نقطه باغ را بکنيد آب بيرون مي آيد و خشک هم نمي شود و شما بايد يک شير هم بيرون بگذاريد تا رهگذرها و همسايه ها هم از آن استفاده کنند. ما شرط را قبول کرديم. او هم برنامه را به ما داد. برنامه اين بود که ايشان چند جمله در کاغذي نوشته و به ما فرمودند: هر نقطه را خواستيد بکنيد، اول اين کاغذ را در آنجا قرار بدهيد و پس از آن، آن نقطه را بکنيد و هنگامي که به آب رسيديد اين کاغذ را به چاه بيندازيد. ما هم مطابق دستور آن جناب عمل کرديم و به آب رسيديم. تاکنون هر چه از آن چاه آب برداشته ايم کم نشده است و يک شير هم به بيرون باغ گذاشته ايم تا عموم استفاده بکنند (نشان از بي نشان ها، ص 80، علي مقدادي). 
          2. سيد ابوالقاسم هندي مي گويد: به همراه آيت الله نخودکي به يکي از کوه هاي مشهد رفته بوديم، ناگهان شرور آن منطقه که موجب ناآرامي آن نواحي شده بود، از کناره کوه پيدا شد و گفت: اگر حرکت کنيد کشته خواهيد شد. آيت الله نخودکي به من فرمود: وضو داري؟ گفتم: بله. آن گاه دست مرا گرفت و گفت: چشم خود را ببند. پس از يکي دو قدم که راه رفتيم گفت: چشمانت را باز کن. وقتي که چشمانم را باز کردم ديدم نزديک دروازه شهر هستيم و به اين ترتيب از دست آن شرور رها شديم. بعد از ظهر خدمت آن جناب رفتم. به من گفتند: قضيه صبح را با کسي در ميان نگذاشتي؟ گفتم: نه. گفت: من تا زنده ام به کسي اين ماجرا را نگو وگرنه خود را به کشتن مي دهي (همان، ص 47). 
          3. شيخ مختار روحاني نقل کرد که روزي يک زن فقير که از سادات بود از من تقاضاي چادر و مقنعه کرد. گفتم: اکنون چيزي ندارم. همان روز به خدمت آيت الله نخودکي رفتم. وقتي که خواستم از خدمت ايشان مرخص شوم پولي به من داد و گفت: اين را به آن زن سيده بده تا چادر و مقنعه بخرد. علاوه بر اين پول، يک تومان پول ديگر و يک حواله سه کيلو برنج هم به من داد که به آن زن سيده برسانم. من در شگفت بودم که ايت الله نخودکي از کجا فهميدند که آن زن سيده از من تقاضاي کمک کرده و من نتوانسته ام حاجت او را برآورم. از خانه آيت الله نخودکي بيرون آمدم و پيش خودم گفتم: پس از چند روز آن يک تومان و قبض برنج را مي دهم، ناگهان صداي آيت الله نخودکي بلند شد که هر چه گفتم همان را بکن و در کار من دخالت مکن (همان، ص 50). 
          4. در آن روز که آيت الله نخودکي وفات کرد، يکي از زنان مسيحي در وفات آيت الله نخودکي بسيار گريه و ناله مي کرد. به او گفتند: تو مسيحي هستي و آيت الله نخودکي روحاني مسلمان، چرا در مرگ او چنين مي کني. آن زن گفت: اين دو دخترم مريض بودند و پزشکان گفتند: اين دو زنده نمي مانند. حتي پزشکان آمريکايي هم جواب کردند و رفته رفته حال اين دو دختر سخت تر شد و به حال جان کندن افتادند. همسايه ما وقتي حال مرا پريشان ديد گفت: تو براي شفاي اين دو دختر برو نزد آيت الله نخودکي و از او شفا بگير. به قريه نخودک رفتم، به خانه آن جناب رسيدم و عرض حال کردم. آيت الله نخودکي گفت: اين دو انجير را بگير و به آن زن مسلمان که همسايه توست و تو را به اينجا هدايت کرده بده تا با وضو به دخترانت بخوراند. گفتم: آنان قادر به خوردن نيستند. آيت الله نخودکي گفت: در آب حل کنند و به او بخورانند. به شهر بازگشتم و انجيرها را به آن زن مسلمان دادم. او انجيرها را در آب حل کرد و در دهان دخترانم ريخت. دخترانم پس از چند لحظه چشم گشودند و شفا يافتند (همان، ص 74). 
          5. مرحوم ميرزا محمد آل آقا پسر مرحوم آيت الله حاج ميرزا چهل ستوني تعريف مي کرد: شخصي بود در دالان مدرسه خيرات خان که مغازه اسلحه فروشي داشت و يک غده بسيار بزرگي در سر و گردن او پيدا شده بود. روزي من به همراه آيت الله نخودکي به نخودک مي رفتم و آيت الله نخودکي در همين نخودک زندگي مي کرد. پشت سر ما آن مرد اسلحه فروش مي آمد و مرتب مي گفت: يا شيخ! مرا شفا بدهيد و يا بکشيدم و آيت الله نخودکي جواب نمي داد تا اين که به ميانه راه رسيديم. آيت الله نخودکي برگشت، خم شد و در گوش او آهسته يک سخني گفت: آن مرد گفت: قبول دارم و تعهد مي کنم. سپس آيت الله نخودکي به او گفت: تو را مي کشم. آن مرد هم گفت: بکش. آيت الله نخودکي چاقويي درآورد و پوست گردن آن مرد را شکافت و غده را خارج کرد، بعد با پهناي چاقو روي زخم را ماليد، بعد آب دهان روي زخم انداخت و با چاقو ماليد. بعد فرمود: با دستمال ببند و برو. آن مرد رفت و پس از چند روز زخم خوب شد. چند سال گذشت و آيت الله نخودکي وفات کرد. پس از وفات آيت الله نخودکي آن مرد را ديدم که غده اش دوباره برگشته است. به آن مرد گفتم که آيت الله نخودکي در گوش تو چه گفت؟ آن مرد گفت: من با خانم هاي شوهردار ارتباط نامشروع داشتم. او به من گفت: اگر قول مي دهي که از اين عمل دست برداري شفا بدهم. من هم قول دادم و او شفا داد و او به من فرمود که اگر دوباره دست به اين عمل بزني غده برمي گردد. ولي پس از چند سال شيطان مرا فريب داد و من دوباره مرتکب اين گناه شدم و غده هم برگشت (همان، ص 96).
          6. آقاي ظفرالسلطان نهاوندي نقل کرد که خدمت آيت الله نخودکي مشرف شدم و عرض کردم که عروسم بچه ندارد و ديگر بچه دار نمي شود. آيت الله نخودکي گفت: تو براي پسرت اولاد مي خواهي. بعد دعايي به من دادند و چند دانه خرما و خداوند به آنها چندين اولاد داد (همان، ص 97).
          7. يکي از کارمندان شهرداري نقل کرد: به عللي مرا از کار بر کنار کردند. رفتم خدمت آيت الله نخودکي. به من فرمود: نمازهايت را اول وقت بخوان، چهل روز ديگر کارت درست مي شود. روز چهلم در خيابان نزديک يک قهوه خانه نشسته بودم، شهردار سابق مشهد آقاي محمد علي روشن با درشکه از آن محل عبور مي کرد. بلند شدم، سلام کردم. او درشکه را نگه داشت و گفت: چرا اينجا نشسته اي؟! مگر کار نداري؟! شرح حال خود را گفتم. گفت: با من بيا. با او سوار درشکه شدم و رفتيم به استانداري. او دستور داد از من رفع اتهام شد، مرا به خدمت بازگرداند و مشغول کار شدم. درست پس از چهل روز چنين شد (همان، ص 101).
          8. آقاي تاج روزي بالاي منبر درباره آيت الله نخودکي سخن مي گفت. وقتي از منبر به پايين آمد، مردي نزديک او آمد و گفت: آيا شما آيت الله نخودکي را ديده بودي؟ گفت: نه. آن مرد گفت: من ديده بودم. آن مرد حکايتي براي آقاي تاج نقل کرد. آن حکايت اين است: ما به اتفاق چندين نفر به مشهد رفتيم. پس از ورود به مشهد دوستان گفتند: بياييد به زيارت آيت الله نخودکي برويم و برخي حوائج خود را از او بگيريم. من گفتم: کسي که خدمت امام رضا(ع) آمده بايد از امام رضا بخواهد نه ديگري من از رفتن امتناع مي کردم ولي آنها اصرار ورزيدند و گفتند: تو چيزي مخواه ولي با ما بيا. با هم رفتيم، آنان حوائج خود را از او خواستند و جواب گرفتند. من دورتر بودم. ناگهان مرا صدا کرد و من نزديک او رفتم. او به گوش من گفت: چه کسي گفته که ديدار با شيخ با زيارت امام رضا(ع) منافات دارد؟ (همان، ص 82).

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :
     
     
     
    ليست مقالات
     
     
     
     

    درباره ما | تماس باما  |  نقشه سایت |خبرخوان

    هرگونه کپی برداری ازسایت محفوظ می باشد فقط با ذکر منبع مانعی ندارد