مرکز مطالعات شيعه
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Thursday 09 July 2020 - الخميس 18 ذو القعدة 1441 - پنج شنبه 19 4 1399
 
 
مجموعه کتب
 
 
 
 
 
 
كتابخانه بزرگان دین
 

کتابهای حضرت امام خمینی ره

کتابهای شهید مطهری ره

کتابهای حجه السلام قرائتی

کتابهای آیت الله جوادی آملی 

کتابهای آیت الله مکارم شیرازی

 
 
 
 
 
فرقه هاي نوظهور
 
 
 
 
 
 
نمایش مطلب
 
  • جواب سوال:  
  • 1393-10-11 9:14:0  
  • تعداد بازدید : 49   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  

  • 1 . نزديكان (قربا) پيامبرصلى الله عليه وآله، چه كسانى هستند؟ 2 . نظر برادران اهل تسنن درباره اين آيه چيست؟

    «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى »؛ شورى (42)، آيه 23.؛ «بگو من هيچ مزد و پاداشى بر رسالتم درخواست نمى كنم؛ جز دوست داشتن نزديكانم (-(اهل بيتم )-)».
    در سوره شعرا، خداى تعالى به برخى از پيامبران، مانند حضرت نوح و لوط و هود مى فرمايد: به مردم بگوييد كه من مزد رسالت نمى خواهم؛ «إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلى رَبِّ الْعالَمِينَ» و همه پيامبران مأمور بودند به امت خود بگويند كه ما مزد رسالت نمى خواهيم؛ اما در سوره شورى، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله از طرف خداوند مأمور شد كه مزد رسالت بخواهد و اين كه مى گويند پيامبر ما مزد نخواست، اشتباه است. اين نص قرآن است كه مى فرمايد: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى »؛ يعنى مزد رسالت خاتم انبيا، مودّت نسبت به اهل بيت او بود و معناى مودّت، محبت شديد است.
    بنابراين، بايد گفت:
    اولاً، پيامبر خداصلى الله عليه وآله مزد خواست.
    ثانياً، پيامبر به دستور خداوند، مزد خواست.
    ثالثاً، مزد او، مادى نبود؛ بلكه مودت قربى (دوستى و محبت نزديكانش) بود.
    دلالت آيه بر درخواست مزد نيز روشن است؛ زيرا براى مزد نخواستن، استثنا آورده است و هر كجا از يك نفى، چيزى استثنا شود، نتيجه، مثبت مى شود. هنگامى كه شما مى گوييد: امروز هيچ كس خانه ما نيامد، الاّ پدرم، نتيجه اين است كه كسى به خانه شما آمده است. در نتيجه، هنگامى كه آيه شريفه مى فرمايد: بگو من مزد نمى خواهم، الاّ مودت اهل بيتم، معنايش اين است كه مودت اهل بيت توسط مردم، مزد رسالت است.
    براى توضيح بيشتر به بيان ذيل توجه كنيد:
    اهل تسنن دو دانشمند و عالم بزرگ و برجسته دارند كه عبارتند از:
    1. زمخشرى؛ او، امام مفسرين اهل تسنن است و در سال 528 فوت كرد. وى نويسنده تفسير مشهور «الكشاف» است كه مادر تفاسير اهل تسنن است و نمى توانيد از اهل تسنن كسى را پيدا كنيد كه ادعا كند زمخشرى و تفسير كشاف را قبول ندارد.
    2. فخر رازى؛ او نويسنده تفسير «الكبير» است كه از قوى ترين تفسيرهاى اهل تسنن است. فخر رازى واقعاً نابغه بوده، شايد مى توانسته معناى يك جمله را 7 يا 8 شكل عوض كند و توجيهات مختلفى براى آن بياورد. او در زمينه توجيه و استشكال، بى نظير بود و گمان نمى رود در جهان اهل تسنن، متفكرتر از فخر رازى كسى وجود داشته باشد.
    حال قربى چه كسانى هستند؟
    زمخشرى مى گويد قرباى پيامبر آل پيامبرند الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ذيل آيه 23 سوره شورى. و فخر رازى بعد از نقل كلام زمخشرى مى نويسد: «و اَنَا اقول آلُ محمدصلى الله عليه وآله هُم الذين يَوول امرهم اليه فكل مَن كان امرهم اليه اشدّ و اكمل كانوا هم الآل و لا شك انّ فاطمةَ و علياً و الحسن والحسين كان التعلّق بينهم و بين رسول اللَّه صلى الله عليه وآله اشدَّ التعلّقات و هذا كالمعلوم بالنقل المتواتر فوجب اَن يكونوا هم الآل... اَمّا غيرهم فهل يدخلون تحت لفظ الآل فمختلفٌ فى»؛ التفسير الكبير و مفاتيح الغيب، ذيل آيه 23 سوره شورى.؛ «و من مى گويم: آل محمد، كسانى هستند كه امرشان به او برمى گردد؛ پس هر شخصى كه امرش شديدتر و كامل تر به پيامبرصلى الله عليه وآله بود، او آل است و شكى نيست كه تعلّق فاطمه و على و حسن و حسين به پيامبر، از همه شديدتر بود و اين مطلب، مانند معلوم به نقل متواتر است (-(حديثى كه هزاران نفر آن را نقل كرده باشند )-)پس واجب است كه آنها آل باشند... اما غير از اين چهار نفر، آيا داخل در لفظ آل مى شوند، مورد اختلاف واقع شده است».
    «و رَوى صاحب الكشاف انّه لَمّا نزلت هذه الآية قيل يا رسول اللَّه مَن قرابتك هؤلاء الّذين وجبت علينا مودّتهم؟ فقال على و فاطمه و ابناهما، فثبت انّ هؤلاء الأربعة اقارب النبىّ صلى الله عليه وآله و اذا ثبت هذا وَجَب ان يكونوا مخصوصين بمزيد التعظيم و يدل عليه وجوه:... الثانى: لا شك انّ النبىّ صلى الله عليه وآله كان يُحبّ فاطمةعليها السلام قال صلى الله عليه وآله فاطمة بضعة منّى يؤذينى ما يؤذيها و ثبت بالنقل المتواتر اَنّ رسول اللَّه صلى الله عليه وآله انّه كان يحبُّ عليا والحسن والحسين و اذا ثبت ذلك وجب على كل الأمّة مثله... لقد كان لكم فى رسول اللَّه اسوة حسن»؛ «صاحب كشاف روايت كرده هنگامى كه اين آيه نازل شد، گفته شد يا رسول اللَّه صلى الله عليه وآله اقربايى كه مودّتشان بر ما واجب است، چه كسانى هستد؟ پس حضرت فرمود: على و فاطمه و دو پسر آنان؛ پس ثابت شد كه اين چهار نفر، نزديكان پيامبرصلى الله عليه وآله هستند و حال كه اين مطلب ثابت شد، واجب است كه آنها اختصاص يابند به زيادى تعظيم و احترام و بر اين وجوب احترام و مودّت، ادله اى دلالت مى كنند... يكى از آن دليل ها اين است كه پيامبرصلى الله عليه وآله، فاطمه را بسيار دوست مى داشت و مى فرمود: فاطمه، پاره تن من است؛ هر چيزى كه او را اذيت كند، مرا اذيت مى كند و با نقل متواتر، ثابت شده كه پيامبرصلى الله عليه وآله، على و حسن و حسين عليهما السلام را دوست مى داشت و هنگامى كه اين مطلب ثابت شد، واجب است كه همه امت مانند او باشند... زيرا قرآن مى فرمايد: «به درستى كه براى شما در رسول خدا، اسوه حسنه است» الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ذيل آيه 23 سوره شورى..
    فخر رازى همچنين مى نويسد:
    «نَقَل صاحب الكشّاف عن النبىّ صلى الله عليه وآله: مَن مات على حبّ آل محمد ماتَ شهيدا.
    مَن مات على حبّ آل محمد مات مغفوراً له.
    مَن مات على حبّ آل محمد مات تائباً.
    مَن مات على حبّ آل محمد مات مؤمناً مستكمل الايمان.
    مَن مات على حبّ آل محمد بشّره ملك الموت بالجنّة.
    مَن مات على حبّ آل محمد فتح له فى قبره بابان الى الجنّة.
    مَن مات على حبّ آل محمد جعل اللَّه قبره مزار ملائكة الرحم».
    «صاحب كشاف از پيامبرصلى الله عليه وآله نقل كرده است: هر كس بر محبت آل محمد بميرد، شهيد مرده است.
    هر كس بر محبت آل محمد بميرد، مغفوراً له (پاك از گناه) مرده است.
    هر كس بر محبت آل محمد بميرد، تائب و توبه كننده، مرده است.
    هر كس بر محبت آل محمد بميرد، مؤمن مرده، در حالى كه ايمانش كامل بوده است اين عبارت، اشاره به «اليوم اكملت لكم دينكم» است..
    هر كس بر محبت آل محمد بميرد، مَلَك الموت، او را به بهشت بشارت مى دهد.
    هر كس بر محبت آل محمد بميرد، در قبر او، دو درب به سوى بهشت باز مى شود.
    هر كس بر محبت آل محمد بميرد، خداوند، قبر او را زيارتگاه ملائكه رحمت مى گرداند اگر قبر محبّ اهل بيت، زيارتگاه ملائكه رحمت است، پس قبر خود آنها چيست؟ عرش خدا است؛ همان گونه كه مى فرمايد: «مَن زار الحسين عليه السلام كمن زار اللَّه فى عرشه»..
    سپس زمخشرى روايات جهت نفى، يعنى بغض را نيز از پيامبرصلى الله عليه وآله نقل مى كند؛
    من مات على بغض آل محمد جاء يوم القيمة مكتوباً بين عينيه آيس مِن رحمةاللَّه.
    من مات على بغض آل محمد مات كافراً.
    من مات على بغض آل محمد لم يشمّ رائحة الجنّة.
    هذا هوالّذى رواه صاحب الكشّاف؛
    هر كس كه بر بغض آل محمد بميرد، در روز قيامت در حالى مى آيد كه بين دو چشمش نوشته شده، اين شخص مأيوس، از رحمت پروردگار است. يعنى مبغض اهل بيت در دو جهان از شيئيت خارج مى شود؛ زيرا اگر شى ء و چيزى حساب مى شد، مشمول روايت «رحمته وسعت كلّ شى ء» مى شد؛ در حالى كه او مأيوس از رحمت خداست.
    هر كس كه بر بغض آل محمد بميرد، كافر مرده است.
    هر كس كه بر بغض آل محمد بميرد، بوى بهشت را استشمام نمى كند.
    اين، آن چيزى بود كه زمخشرى در كشاف نقل كرده است».
    دليل ديگرى كه فخر رازى نقل مى كند، اين است: «انّ الدّعاء للآل منصب عظيم و لذلك جُعل هذا الدعاء خاتمة التشهد فى الصلاة و هو قوله اللّهم صلّ على محمد و على آل محمّد و هذا التعظيم لم يوجد فى حق غير الآل فكل ذلك يدل على انّ حب آل محمد واجب؛ دعا براى آل محمد، مقام بزرگى است و به همين جهت، اين دعا در انتهاى تشهد هر نماز، واجب شده، همه بايد بگويند: «اللهم صل على محمد و على آل محم»؛ همه مذاهب اهل تسنن، مانند شيعه ها، صلوات بر محمد و آل محمد را در تشهد نماز، واجب مى دانند. و اين احترام و بزرگ داشت، در حق هيچ كسى غير از آل محمد، يافت نشده است؛ پس تمام اين مطالب، دلالت مى كند كه حبّ آل محمد، واجب اس».
    بر همين اساس و بنا بر دلايل مختلف ديگرى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نقل شده است، همه برادران اهل تسنن، بدون هيچ گونه استثنايى (حتى وهابى ها)، ادعا مى كنند كه ما محبّ و دوست دار اهل بيت پيامبرصلى الله عليه وآله هستيم و طبق درك عقل، محبت، جهت نفى و اثبات دارد؛ يعنى اگر كسى را دوست داريد، بايد با دشمنان او نيز دشمن باشيد؟
    حال سؤال اين است كه محبت على ابن ابيطالب عليه السلام با معاويه كه دستور داد نام على عليه السلام را در زير كفش ها حك كنند و زير پا لگدمال كنند و به سخنران ها دستور داد كه على عليه السلام را سبّ كنند، چطور جمع مى شود؟
    تا زمان عمر ابن عبدالعزيز، سبّ على عليه السلام در خطبه ها ادامه داشت و آنها على ابن ابيطالب عليه السلام را لعن مى كردند. حبّ على كه در اين كتاب ها نوشته شده، با لعن على و با لگدمال كردن نام على و با جنگيدن با على در جنگ صفين، چگونه جمع مى شود؟
    بنابراين، بايد اين تناقض را جواب دهند؛ يا بايد بگويند على يا بگويند معاويه. مگر مى شود انسان هم قاتل و هم مقتول را دوست داشته باشد؟ چطور مى شود كه تو هم پدرت را كه مظلوم واقع شده و هم قاتل پدرت را دوست داشته باشى؟ حقيقت محبت، اين است كه «سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم؛ موالى لمن واليتم معادٍ لمن عاديتم؛ محب لمن احبكم مغبض لمن ابغضك» و در نتيجه، يا بايد دست از معاويه برداشت يا از على دست برداشت و با تواتر ادله، از على عليه السلام نمى توان دست برداشت.
    سؤال اين است كه اگر شما محب اين چهار نفر (على، فاطمه، حسن، حسين) هستيد، معاويه اين وسط چه كاره است؟ هند جگرخوار در اين وسط چه كاره است؟ مى گويند: آنها را هم دوست داريم! مى گويند: معاويه خال المؤمنين، يعنى دايى مؤمنين است؛ چون خواهرش، زن پيغمبر است! در مدينه كتابى ديدم با بهترين صحافى و جلد كه عنوانش «فضايل اميرالمؤمنين يزيدبن معاويه» بود (البته يزيد بين آنها اختلافى است؛ بعضى ها در اين حد تعريف مى كنند و بعضى ها سكوت مى كنند).
    سؤال اين است كه محبت به على و فاطمه و حسن و حسين با محبت به عايشه، چگونه جمع مى شود؟ عايشه سوار شتر در جنگ جمل، به جنگ اينها رفت و 14 هزار نفر را در جنگ جمل به كام مرگ كشيد. آيا كسى هست كه جواب داشته باشد؟
    فرض كنيد ما نمى گوييم در خانه حضرت فاطمه عليها السلام را آتش زدند (در روايات خود اهل تسنن آمده كه در را آتش زدند؛ امّا شلاق زدن و كتك زدن در روايات ما هست و در منابع آنها نيست). ما مى گوييم اصلاً فرض كنيد آتش هم نزدند، اما فاطمه با اينها موافق بود يا با آنها مخالف و قهر بود؛ در يك خط بودند يا در دو خط بودند؟ در منابع برادران اهل تسنن آمده است كه ابى بكر در هنگام مرگ گفت: اى كاش من سه كار را انجام نمى دادم؛ يكى از اين كارها اين بود كه اى كاش فاطمه را به خاطر فدك، نرنجانده بودم! در منابع معتبر اهل سنت، چنين آمده است: «فوجدت فاطمه على ابى بكر فى ذلك؛ فاطمه از رفتار ابى بكر، رنجيده و آزرده خاطر گشت» صحيح بخارى، ج 5، ص 82.. فاطمه نزد ابى بكر رفت؛ ولى او گفت: ما ارث نمى توانيم بدهيم و خود ابى بكر گفت: فاطمه، رنجيده شد و بعد از آن واقعه و نزاع بر سر فدك، فاطمه ابى بكر را ترك كرد و با او سخن نگفت؛ تا اين كه از دنيا رفت.
    سؤال اين است كه اين رنجش كه در اثر اذيت شدن فاطمه بود با روايت «فاطمة بضعة منّى يؤذينى ما يؤذيها» چگونه قابل جمع است؟
    براى حل اين تناقض دو جواب داده اند؛
    جواب اول: آيه: «تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ»؛ بقره (2)، آيه 134.؛ «آنها امتى بودند كه در گذشتند. اعمال آنان، مربوط به خودشان بود و اعمال شما نيز مربوط به خود شماست و شما هيچ گاه مسئول اعمال آنها نخواهيد بود».
    شأن نزول اين آيه، اين است كه بعضى ها مسلمان مى شدند؛ در حالى كه پدران آنها بت پرست بودند و به اين جهت، شرمنده بودند كه پدرانشان كافر است يا اين كه پدران آنها به جنگ پيامبر رفته بودند و اين آيه نازل شد كه به آنها بگو ناراحت نباشند؛ زيرا خود آنها اصل هستند و وقتى مسلمان شده اند، چه اهميتى دارد كه پدران آنها چه كسى بوده و به قول معروف، هر كسى را داخل گور خودش مى گذارند و آنها طبق اعمال خود، مؤاخذه مى شوند؛ «تِلْكَ اُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ» و شما هم طبق اعمال خودتان مؤاخذه مى شويد؛ «وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ». اين آيه را براى پاسخ به اين شبهه مى آورند و مى گويند كه گذشته ها، گذشته است.
    جواب دوم: مى گويند: معاويه، عايشه، طلحه، زبير و همه كسانى كه به جنگ على و اهل بيت پيامبرعليهم السلام رفتند، به اجتهاد خود عمل كردند و مى گويند: شكى نيست كه حق با حضرت على عليه السلام بوده، فاطمه و حسن و حسين هم معلوم است كه محبت به آنها واجب است؛ امّا اين كه معاويه و عايشه به جنگ اينها رفتند، از روى اجتهادشان بوده است و مجتهد اگر در اجتهاد به هدف خورد، دو ثواب مى برد و اگر به هدف نخورد و خطا كرد، يك ثواب مى برد؛ پس يزيد يك ثواب را مى برد؛ چون به جهت تشخيص و اجتهادش، امام حسين عليه السلام را كشت.
    پاسخ اين است كه در بحث ما، دعوى بر سر همان امت گذشته است كه كدام يك ولىّ و رهبر دينى و اجتماعى امت اسلامى باشند؟ كسانى كه مى دانيم خطا كرده اند يا كسانى كه مى دانيم حق بوده اند؟ اين اشخاص، مزد رسالت را نداده اند؛ چه از روى اجتهاد و چه تقليد و اكنون برادران اهل تسنن مى پذيرند كه اين، يك اجتهاد غلط و خطا بوده است و حتى مى گويند: معاويه، نبايد با على عليه السلام مى جنگيد؛ اما اجتهادش اين بود و در نتيجه، گناهكار نيست.
    در پاسخ اين استدلال بايد گفت:
    اولاً، اينها مجتهد نبودند.
    ثانياً، اجتهاد در مسائل فقهى است نه در اين امور.
    ثالثاً، بر فرض هم كه اين گونه امور، اجتهادى باشند و بر فرض محال هم كه آنها مجتهد بوده باشند، ولى حال كه براى مسلمانان و براى ما روشن شده كه در اجتهادشان گمراه بودند، نبايد از آنان پيروى كنيم. كسى كه ما فهميده ايم خلاف قرآن و روايات پيامبر عمل كرده، نبايد دنبال او برويم و فرقى ندارد كه عمل خلاف آنها مستند به اجتهاد بوده يا تقليد و در هر صورت، مزد رسالت را ندادند؛ چه اجتهاداً و چه تقليداً و بدين جهت، دوست داشتن آنها يا قبول داشتن آنها يا پيروى از آنها، خلاف قرآن و سنت پيامبر اعظم صلى الله عليه وآله است و با وجوب محبت به اهل بيت عليهم السلام تناقض دارد. بنابراين، بر فرض اين كه آنها در اجتهادشان جاهل قاصر بوده باشند و خطاى آنها گناه محسوب نشود و حتى داراى يك اجر (از دو اجر اجتهاد) باشند و بهشتى هم باشند، ولى براى مسلمين، قابل پيروى نيستند و عقلاً نمى توانند پيشواى مسلمانان باشند.

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :
     
     
     
    ليست مقالات
     
     
     
     

    درباره ما | تماس باما  |  نقشه سایت |خبرخوان

    هرگونه کپی برداری ازسایت محفوظ می باشد فقط با ذکر منبع مانعی ندارد