مرکز مطالعات شيعه
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Thursday 09 July 2020 - الخميس 18 ذو القعدة 1441 - پنج شنبه 19 4 1399
 
 
مجموعه کتب
 
 
 
 
 
 
كتابخانه بزرگان دین
 

کتابهای حضرت امام خمینی ره

کتابهای شهید مطهری ره

کتابهای حجه السلام قرائتی

کتابهای آیت الله جوادی آملی 

کتابهای آیت الله مکارم شیرازی

 
 
 
 
 
فرقه هاي نوظهور
 
 
 
 
 
 
نمایش مطلب
 
  • جواب سوال:  
  • 1393-10-11 8:51:39  
  • تعداد بازدید : 35   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • نساء، آيه 53 زمر، آيه 48
    تفاوت و شباهت هاي تفسير آيات 48سوره زمر و 53 سوره نساء در كتب تفسيرمجمع البيان و نمونه و الميزان چيست؟
    تفسیر آیه 53 در مجمع البیان چنین است : اَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ: اين استفهام براى انكار است يعنى آنها را بهره‏اى از سلطنت و پادشاهى نيست. جبايى گويد: منظور از «ملك» نبوت است يعنى آيا براى آنها از نبوت، نصيبى است تا اطاعت ايشان بر مردم واجب باشد؟ برخى گفته‏اند:
    منظور از «ملك» همان است كه يهود ادعا مى‏كردند كه در آخر الزمان به آنها بر مى‏گردد و از ميان آنها كسى خروج مى‏كند كه ملت آنها را تجديد و بدينشان دعوت مى‏كند، از اينرو خداوند آنان را تكذيب كرد.
    فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً: اگر همه دنيا و سلطنت آن به آنها داده شود، اندكى از حقوق مردم را ادا نمى‏كنند و در تفسير ابن عباس است كه: اگر براى ايشان نصيبى از سلطنت بود، به محمد ص و اصحابش چيزى نمى‏دادند و برخى گفته‏اند، آنان داراى باغ و بستان و اموال بودند و به مستمندان چيزى نمى‏دادند.
    و تفسیر آن در المیزان چنین است :
    أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ ... نَقِيراً كلمه نقير، صفت مشبهه است، و در اينجا معناى اسم مفعول يعنى منقور- منقار زده را مى‏دهد، و عبارت است از چيز حقير و اندكى كه مرغ آن را با منقار خود از زمين بر مى‏دارد، و در معناى جمله: وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا ... معناى ديگرى براى آن نقل كرديم.
    مفسرين گفته‏اند: كلمه: (أم) در اين جمله منقطعه، و به معناى بلكه است، و جمله را چنين معنا مى‏دهد،. (نه بلكه گويا مى‏پندارند بهره‏اى از ملك را دارند) و استفهام در آن انكارى است، يعنى چنين مالكيتى ندارند.
    بعضى ديگر احتمال داده‏اند كه كلمه (أم) متصله و به معناى- و يا- باشد، و گفته‏اند تقدير آيه اهم اولى بالنبوة ام لهم نصيب من الملك است، يعنى آيا آنان سزاوارتر به نبوتند، و يا بهره‏اى از ملك را دارا هستند؟ و ليكن اين احتمال به نظر بعضى ديگر صحيح نيست، و به آن اشكال كرده‏اند كه حذف همزه استفهام تنها در موقع ضرورت يعنى وقتى شاعر بخواهد و زن شعرش درست شود حذف مى‏كنند، و در قرآن كريم چنين ضرورتى در كار نيست، و به نظر ما ظاهر آيه مى‏رساند كه كلمه نامبرده متصله باشد، و لنگه آن حذف شده، چون آيه قبلى مى‏فهماند آن لنگه چيست، و تقدير كلام ا لم تر الى الذين اوتوا نصيبا من الكتاب ... لهم كل ما حكموا به من حكم، ام لهم نصيب من الملك، ام يحسدون الناس؟ مى‏باشد، يعنى هيچ مى‏بينى اين اهل كتاب را كه بهره‏اى از كتاب دارند، و چنين و چنان مى‏كنند، و چنين و چنان مى‏گويند، و حكم مى‏كنند، آيا حق دارند كه هر حكمى كه خواستند بكنند، و يا بهره‏اى از ملك را دارا هستند،
    و يا از حسد چشمشان بر نمى‏دارد كه خدا به مردم از فضل خود بدهد؟ و بنا بر اين دو لنگه استفهام و لنگه‏هاى بعديش رو به راه و مترتب مى‏شود، و كلام سياقش محفوظ ترجمه الميزان، ج‏4، ص: 599
    مى‏ماند.
    و مراد از ملك، سلطنت بر امور مادى و معنوى هر دو است، در نتيجه شامل ملك نبوت و ولايت و هدايت، و نيز شامل مالكيت رقاب و ثروت مى‏شود، چون ظاهر از سياق جمله‏هاى سابق و لاحق همين است، آيه سابق اشاره مى‏كرد به ادعاى اهل كتاب به اين كه ما مالك قضا و حكم راندن عليه مؤمنين هستيم، و چنين حقى داريم، و معلوم است كه حكم راندن و قضاوت كردن هم سنخ با فضايل معنوى است، و ذيل آيه مورد بحث مى‏فرمايد: فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً، و اين دلالت مى‏كند بر مالكيت نسبت به ماديات و يا حد اقل شامل آن نيز مى‏شود، پس مراد از اين كه فرمود: أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ اعم از ملك ماديات و معنويات است. و در نتيجه معناى آيه نظير اين مى‏شود كه بگوييم. (آيا اين اهل كتاب نصيبى از ملك دارند؟ آن ملكى كه خداى تعالى پيامبرش را به صورت نبوت و ولايت و هدايت و امثال آن انعام فرموده؟ و اگر چنين ملكى مى‏داشتند، حتى اقل قليلى و پشيزى به مردم نمى‏دادند، از بس كه بخيل و بد سريره و بد باطنند)، پس مضمون آيه شريفه، قريب به مضمون آيه زير است، كه مى‏فرمايد: قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ خَزائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي إِذاً لَأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الْإِنْفاقِ( اسراء- 100)
    و تفسیر این آیه از تفسیر نمونه چنین است :
    در تفسير دو آيه گذشته گفته شد كه يهود به خاطر جلب توجه بت‏پرستان مكه گواهى دادند كه بت‏پرستى قريش از خداپرستى مسلمانان بهتر است! و حتى خود آنان در مقابل بتها سجده كردند!، در اين آيات اين نكته يادآورى شده كه قضاوت آنان به دو دليل فاقد ارزش و اعتبار است:
    1- آنها (يهود) از نظر موقعيت اجتماعى، آن ارزش را ندارند كه بتوانند بين افراد قضاوت و حكومت كنند و هرگز مردم حق حكومت و قضاوت در ميان خود را به آنها واگذار نكرده‏اند تا آنها بتوانند دست به چنين كارى بزنند (أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ). تفسير نمونه، ج‏3، ص: 421
    به علاوه آنها هيچگاه شايستگى حكومت مادى و معنوى بر مردم را ندارند، زيرا آن چنان روح انحصارطلبى بر آنان چيره شده كه اگر چنان موقعيتى را پيدا كنند به هيچكس، هيچ حقى، نخواهند داد، و همه امتيازات را دربست به خودشان تخصيص مى‏دهند! (فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً)»
    بنا بر اين با توجه به اينكه قضاوت يهود از چنين روحيه‏اى سرچشمه گرفته كه همواره حق را به خود يا به كسانى مى‏دهند كه در مسير منافع آنها باشند مسلمانان هرگز نبايد از اين گونه سخنان، نگرانى بخود راه دهند.
    2- اين گونه قضاوتهاى نادرست از حسادت آنها نسبت به پيامبر ص و خاندانش سرچشمه مى‏گيرد و به همين دليل بى ارزش است، آنها بر اثر ظلم و ستم و كفران نعمت، مقام نبوت و حكومت را از دست دادند، و به همين جهت مايل نيستند اين موقعيت الهى به دست هيچكس سپرده شود، و لذا نسبت به پيامبر اسلام ص و خاندانش كه مشمول اين موهبت الهى شده‏اند حسد مى‏ورزند، و با آن گونه قضاوتهاى بى اساس مى‏خواهند آبى بر شعله‏هاى آتش حسد خويش بپاشند (أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ).
    اما تفسیر آیه 48 زمر از تفسر نمونه چنین است :
    از آنجا كه در آيه گذشته حاكميت اللَّه بر وجود انسان و تدبير او از طريق نظام مرگ و حيات و خواب و بيدارى مسلم شد در آيه بعد سخن از انحراف مشركان در مساله شفاعت به ميان مى‏آورد تا به آنها ثابت كند مالك شفاعت همان مالك مرگ و حيات آدمى است، نه بتهاى فاقد شعور، مى‏فرمايد: آنها غير خدا را شفيعان خود برگزيدند (أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ شُفَعاءَ) «1».
    مى‏دانيم كه يكى از بهانه‏هاى معروف بت‏پرستان در مورد پرستش بتها اين بود كه مى‏گفتند: ما آنها را بخاطر اين مى‏پرستيم كه شفيعان ما نزد اللَّه باشند چنان كه در اوائل همين سوره خوانديم ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى‏ (زمر- 3) خواه از اين جهت كه بتها را تمثالها و مظاهرى براى فرشتگان و ارواح مقدسه مى‏دانستند، و يا براى اين سنگ و چوبهاى بيجان قدرت مرموزى قائل بودند.
    به هر حال از آنجا كه شفاعت اولا فرع بر درك فهم و شعور است، و ثانيا فرع بر قدرت و مالكيت و حاكميت، در دنباله آيه در پاسخ آنها چنين مى‏فرمايد:
    به آنها بگو: آيا از آنها شفاعت مى‏طلبيد هر چند مالك چيزى نباشند، و حتى درك و شعورى براى آنها نباشد؟! (قُلْ أَ وَ لَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَ لا يَعْقِلُونَ «1».
    اگر شفيعان خود را فرشتگان و ارواح مقدسه مى‏دانيد آنها از خود چيزى ندارند، هر چه دارند از ناحيه خدا است، و اگر از بتهاى سنگى و چوبى شفاعت مى‏طلبيد آنها علاوه بر عدم مالكيت كمترين عقل و شعورى ندارند، اين بهانه‏ها را رها كنيد، و رو به سوى كسى آوريد كه مالكيت و حاكميت تمام عالم هستى براى او است، و تمام خطوط به او منتهى مى‏گردد.
    و تفسیر این آیه از تفسیر المیزان چنین است :
    أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ شُفَعاءَ ...
    كلمه أم منقطعه و به معناى بلكه است. و معناى آيه چنين است: بلكه مشركين به جاى خدا شفيعانى كه همان خدايانشان باشد گرفته، و آنها را پرستيدند، تا نزد خدا شفاعتشان كنند. و اين همان مضمونى است كه آيه اول سوره يعنى ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى
    اللَّهِ زُلْفى‏
    و آيه وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ آن را افاده مى‏كنند.
    قُلْ أَ وَ لَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَ لا يَعْقِلُونَ- در اين جمله رسول خدا (ص) را دستور مى‏دهد سخن مشركين را از اين طريق كه اطلاق كلامشان درست نيست رد كند، چون اين معنا بديهى است كه شفاعت وقتى تصور دارد كه شفيع علمى به حال ما داشته باشد و بفهمد كه از مقام بالاتر خود براى ما چه بخواهد و نيز بداند كه از چه كسى مى‏خواهد و براى چه كسى مى‏خواهد؟ بنا بر اين، معنا ندارد كه مشتى سنگ بى‏شعور كه نامش را شفيع نهاده‏اند شفيع بوده باشند.
    علاوه بر اين شفيع بايد مالك شفاعت و داراى چنين اختيارى باشد، و مقام بالاتر به او چنين حقى داده باشد، و ما مى‏دانيم كه غير از خدا كسى مالك چيزى نيست، مگر آنچه را كه باز خدا به كسى تمليك كرده باشد، و اجازه تصرف در آن چيز را به او داده باشد، پس اينكه به طور مطلق مى‏گويند: اين بت‏ها و اولياى ما شفيع ما هستند، درست نيست، چون اطلاق كلامشان شامل مى‏شود آنچه را حتى مالك نيستند، و آنچه را كه اصلا علمى بدان ندارند، با اينكه هيچ دليل و اطلاعى ندارند كه خدا چنين حقى به بت‏ها داده، پس اين سخن مشركين گزافى بيش نيست و گزاف، نمى‏شود پايه عقايد آدمى باشد.
    پس استفهام در جمله أَ وَ لَوْ كانُوا ... استفهام انكارى است، و معنايش اين است كه به ايشان بگو: آيا آلهه را شفيعان خود مى‏گيريد، هر چند كه مانند ملائكه از پيش خود مالك هيچ چيز نباشند؟ و يا مانند بت‏ها علم و عقلى نداشته باشند؟ اين عقيده، بسيار سفيهانه است.
    و تفسیر این آیه از تفسیر مجمع البیان چنین است :
    أَمِ اتَّخَذُوا (يا بگرفتند) يعنى بلكه گرفتند مِنْ دُونِ اللَّهِ (غير از خداوند) خدايان را شُفَعاءَ (شفيعان)، قُلْ (بگو) اى محمد (ص) أَ وَ لَوْ كانُوا (اگر چه باشند) خدايان لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً (مالك نشوند چيزى را) از شفاعت وَ لا يَعْقِلُونَ (و تعقل نكنند)، جواب اين استفهام محذوف است كه تقديرش چنين است (اگر چه به اين صفت باشند باز بت پرستان آنها را عبادت كرده و شفيع قرار داده و اميد به شفاعت آنها را دارند).
    قُلْ (بگو) بر ايشان لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً (شفاعت همگى براى خداست) كه هيچكس بدون اذن او نمى‏تواند شفاعت كند، و مقصود اين است كه هيچ كس نمى‏تواند مالك شفاعت شود مگر آن كه خدا او را مالك شفاعت كرده باشد، چنان كه خدا مى‏گويد: (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ)، «كيست كه شفاعت كند نزد او مگر به اذن خداوند- بقره- 255» و در اين آيه رد و ابطالى است بر آن كه بتها را شفيع مى‏ داند.

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :
     
     
     
    ليست مقالات
     
     
     
     

    درباره ما | تماس باما  |  نقشه سایت |خبرخوان

    هرگونه کپی برداری ازسایت محفوظ می باشد فقط با ذکر منبع مانعی ندارد